+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:31 توسط غریبه
|

سیاهی دوستت دارم ،چون همرنگ شب است. رفیقان را دوست میدارم چون هر بدبختی کشیده ام از دست آنان کشیده ام. به آنان بگویید که تابوت مرا سیاه قرار دهندتا همه بفهمند که چقدر سیاه بخت بوده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بفهمندکه هیچ دست محبتی بر سرم کشیده نشده است. دست هایم را بیرون بگذاریدتا همه بفهمند هیچ چیز با خود به آن دنیا نبرده ام. چشمهایم را باز بگذارید تا همه بفهمند که چشم به راه مرده ام. و در آخر تکه یخی به شکل صلیب بر سر سنگ مزارم بگذاریدتا با اولین طلوع خورشید آب شودو به جای پدر و مادر گریه کند. نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازدبه دست کودکی گستاخ و بازیگوش که هر سان با دم گرمش سکوت مرگبارم را فرو ریزد. کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های او می کرد.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:40 توسط غریبه
|

این و بارها از همه شنیدم ولی افسوس که برای من عملی نیست دلم میخواد که حرفای دلم رو بگم.هر چی که تو دلم هست رو بریزم بیرون ولی نمیتونم. نمیدونم چرا؟ حرفایی که تو دلم هست داره منو داغون میکنه....ولی نمیدونم چرا باز هم حرفام رو برای خودم نگه میدارم. هیچوقت همه حرفایی که تو دلم هست رو به کسی نگفتم چون دوست ندارم کسی برام دلسوزی کنه. از اینکه بهم ترحم کنن متنفرم. فکر کنم بهتره همه حرفام رو برای خودم نگه دارم،چون تنها کسی هستم که با اینکه میدونم چی بهم گذشته ولی هیچوقت دلم برای خودم نمیسوزه. بهتره سنگینی دونستن این حرفا داغونم کنه تا اینکه کسی بخواد با دلسوزیش منو خرد کنه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:22 توسط غریبه
|

ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه. اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي و چه نخواي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:35 توسط غریبه
|

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی صدایت کردم و به من بیگانه نگه کردی شکستی عهد دیرین را گنه کردی گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم چه شبها که من تنها بیاد تو به سر کردم چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم تو عمرم را تباه کردی گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم همین بود آن صفایی را که می گفتی همین بود آن وفایی را که می گفتی تو که خود اینچنین بودی چرا روزم را سیه کردی گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:18 توسط غریبه
|

در این برزخ زندگی دراین روزهای مرگبار در این شب های حسرت بار من تنهای تنها هستم. در این بیچارگی محض در این سرگردانی بی پایان در این آوارگی بی امان من خسته تر از همیشه هستم. نه راه پیشی در مقابل دارم و نه راه پسی پشت سر، نه پای ایستادن دارم و نه قادر به رفتن هستم. مانده ام ،در کوره راه زندگی مانده ام،در سختیهای روزگار مانده ام ،بی کس تر از همیشه مانده ام بی پناه تر از هر وقت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:13 توسط غریبه
|

مادری همیشه از پسر کوچولوش میپرسید به نظر تو مهم ترین عضو بدن کدومه؟پسر در بین همه این سالها آن چه رو که فکر میکرد درسته میگفت.در کودکی به نظرش می اومد که شنیدن از همه چیز مهمتره پس میگفت گوشهام.اما مادرش در جواب میگفت خیلی از مردم ناشنوا هستند و همچنان به زندگی ادامه میدن.پس از گذشت چند سال در ایام نوجوانی هنگامی که پسر کم کم با دنیای اطرافش آشنا میشد وبا نگاهی متفاوت به جهان مینگریست،مادر دوباره سوال خودش رو تکرار کرد و پسر که ناخودآگاه در باره این مساله بسیار فکر کرده بود.گفت :چشمهایم.مادر رو به او کرد وگفت:درست نیست چه بسا افرادی در عین نابینایی به درجات بالایی رسیدند.در طول سالهای متمادی مادر بارها سوال خود را تکرار میکرد و هر بار پاسخ منفی بود.البته او هر بار از پیشرفت پسر تعریف میکرد.در جوانی پدر بزرگش از دنیا رفت و رفتن او همه را غمگین و گریان کرد. حتی پدرش گریه میکرد.وقتی که زمان آخرین وداع فرا رسید مادر ناگهان رو به پسرش کرد و گفت:دلبندم آیا متوجه شدی که مهم ترین عضو بدن کدومه؟پسر غافلگیر شد.اصلا فکر نمیکرد در چنین موقعییتی مادرش این سوال رو تکرار کنه.همیشه بهنظرش می اومد این سوال و جواب یه جور بازی بین اون و مادرشه.مادرش گفت:امروز وقت اون رسیده که این درس مهم رو یاد بگیری.سپس طوری به اون نگاه کرد که فقط یه مادر میتونه به فرزندش نگاهکنه و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:مهم ترین عضو بدنت شانه هاتت است. پسر پرسید:آیا به خاطر اینه که سرمو رو شونه هام نگه میداره؟گفت:نه به این دلیل مهم ترینه که سر دوست یا عزیزی رو در هنگام غصه و ناراحتی بر خود نگه میداره و میتونه تکیه گاه دل بیمار یا اندوهگینی باشه. پسرم هر کسی در اوقاتی از عمر خودش نیازمند شانه ای برای گریستنه.آرزو میکنم اون قدر دوست خوب در اطرفت باشه که در هنگام نیاز شانه ای برای گریستن داشته باشی...
آیا ما دوستان خوبی در کنار خودمون داریم که در مواقعی که غم و غصه داریم بهشون تکیه کنیم؟
آیا دوستانی داریم که موقع گریه کردن سرمونو رو شونهاشون بزاریم؟
خودمون چی؟ اونقدر خوب بودیم که دوستامون موقع غم و غصه هاشون به ما تکیه کنن؟
اونقدر خوب بودیم که دوستامون موقع گریه کردن سرشونو رو شونه هامون بزارن؟
آیا تو غم و غصه هاشون خودمون رو شریک دونستیم؟
آیا وقتی که بهمون نیاز داشتن پیششون بودیم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:45 توسط غریبه
|

پنجره ها را بسته اند تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند پنجره ها را بسته اند تا نگاه بي گناه التماس را نبينند پنجره ها را بسته اند مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند پنجره ها را بسته اند و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد کاش ميدانستند مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد و آن روز تنها تر از هميشه تسليم خواهند شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:5 توسط غریبه
|

توبه کردم تا دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدنم توبه کردم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه بارانی باشد توبه کردم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:59 توسط غریبه
|

مي خواهم بميرم ... نه اينكه قلبم از كار بايستد و تنم سرد شود و با خاك يكسان شوم مي خواهم بميرم ... نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد و هيچ خورشيدي بر من نتابد و از ديدگان ماه و ستارگان كور باشم .... مي خواهم به مرگي كاملا غير عادي بميرم مرگي شبيه بخار شدن آب روييدن دانه غروب خورشيد ابري شدن آسمان ميخواهم نيست شوم تا در دنياي ديگر ظاهر شوم دنيايي كه هنوز آن را نناميده ام دنيايي كه مزه آن را كاملا نچشيده ام دنيايي شبيه عالم خيال كه در آن همه چيز عادي باشد جز وحشت از نيستي جز درماندگي جز تنهايي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:5 توسط غریبه
|

مرگ و تنها مرگ ميتواند مرا به آرامشي ابدي برساند.مرگ بزرگترين نعمت خداست و دريغا كه كسي را معرفت آن نيست !!!... مرگ آرامگاه ابدي است .... مرگ تولدي است ديگر..و زيستني از آن گونه كه هميشه حسرتش را خورده ايي... وتنفس در هوايي كه گهگاهي آزموده ايي... وفراغت از دنيايي فراتر از تزوير و ريا ... ونبودن در محيطي سرشار از ادعا و تهي از اعتنا... وخواب..... خواب سر مشق مرگ است . با اين تفاوت كه در مرگ خبري از اضطراب و دلهره نيست . از پريدنهاي ناگهاني خبري نيست ... تنها تو هستي و اندوخته هاي خويش...تنها تو هستي و دلتنگيهايت و دردهايت و افسانه هايت ... ديگر در چهار ديواري كوچك خويش كسي را توان آزار تو نيست نه از سر قصد نه ناخواسته ...نه دشمن نه دوست ....نه خودي نه بيگانه.... و خدا را كه اگر مرگ نبود حسرت بودنش و آرزوي بودنش در نهانخانه جان سنگيني ميكرد.....
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:29 توسط غریبه

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم ميگردم، غافل از اينكه دلم پيك غم است،
امشب از هر نسيمي كه از جانب يار ميوزد خبر از دلتنگي او ميخواهم غافل از اينكه خود دلتنگم،
امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را ميگيرم، غافل ازاينكه تمام وجودم مملو از ستارگان است .
امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد غافل از اینکه خود دلی شکسته دارم ..
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:19 توسط غریبه
|

از کنار هم می گذریم، اغلب بی اعتنا. سردر لاک خود فرو برده ایم و هر یک سر گرم کار خویش هر کس به نوعی در گیر مشکلات،زن و مرد،پیر و جوان،سالم و بیمارو... یکی در هراس از دست دادن عزیز،عده ای در پی تصاحب و مالکیت عشق و عده ای در سوگ معشوق از دست رفته. از کنار هم می گذریم بی اعتنا به روابط انسانی ،بی توجه به احساسات و عواطف یکدیگر و حتی گاهی به انسان بودن یکدیگر. دلهره از دست دادن عزیزان،تلاش برای رهایی از عشق،همه و همه موقتی است ،جز عشق. عشق به خود ،عشق به همنوع،عشق به زندگی،عشق به خدا ، و حتی عشق به یک گل و... آری، تنها و تنها عشق است که می ماند. پس عشق بورزیم،به دور از دلهره فردای بی عزیز،باشد که فردا حسرت دیروز با عزیز بی عشق را نخوریم.
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:27 توسط غریبه
|

در دستانم خطي نيست. نه خطي كه طول عمرم را نشان دهد،نه خطي كه آينده ام را بگويد و نه خطي كه مرا به كسي برساند. تمام خطوط دنيا را در چشمانم پنهان كرده ام تا از نگاه متعجب كف بين ها دلم خنك شود. اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره،اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني كه زندگي ارزش مردن رو هم نداره،اما اگه خيلي فكر كني مي بيني كه مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن رو نداره. يادت باشه چيزی که امروز داری شايد آرزويه ديروزت بوده و بزرگترين آرزويه فردات بشه.پس هميشه سعی کن قدره چيزی که امروز داری خوب بدونی .......
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:29 توسط غریبه
|

در ميان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم هر كه با ما بود از ما مي گريخت از چه بيدارم نكردي آفتاب بت پرستم بت پرستم بت پرست آنچه در دل داشتم رو مي كنم بويي از فرهاد دارد تيشه ام ....
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
خود ندانستم كجا رفتم به خواب
نيستم از مردم خنجر بدست
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم
كوه كندن گر نباشد پيشه ام
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:2 توسط غریبه
|

هيچ کسي ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهائيم را حس نکرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:28 توسط غریبه
|

چند وقت پیش شادی های خودم را باختم .... خدا رو از یاد برده بودم جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی ناشناخته رو به من معرفی میکنن. من شیطان رو وقتی که داشت از من سوء استفاده میکرد کنار زدم .... من خودم رو وقتی که دیدم خودم رو نمیشناسم،شکستم ! اراده خودم رو به دست باد دادم چون ازش استفاده نمیکردم .... احساس و قلب خودم رو به رود دادم و براق ترین و زیبا ترین سنگ بسترش رو به جای اون گرفتم ... چشم های خودم رو به خفاش های درخت روبروی خونمون دادم .. خفاش ها و حیوانهای شب روکه همیشه در نزدیکی من بودن ... من چشم های خودم رو به اونها دادم چون در تاریکی نیازی به اونها احساس نمیکردم ... من دفتر نوشته های خودم رو به کسی ندادم .... اون ها رو سوزوندم ..... کسی اون ها رو نمیخواند ! اگر هم میخواند مطمئنم که به من میخندید ... چون من خودم هم به خودم میخندم ... شاید در واقع دارم گریه میکنم ! من آنقدر ننوشتم و نخوندم سواد خودم رو هم جا گذاشتم ... نمیدونم کجا ! من وقتی به جواب سوال های خودم رسیدم دیگه سوال های خودم رو فراموش کردم .... وقتی شنا کردن رو یاد گرفتم که غرق شده بودم !
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:57 توسط غریبه
|

همیشه سعی کنید تنها باشید چرا که تنها آمده اید و تنها خواهید رفت. سعی کنید خانه ی قلبتان خالی از وجود دیگران باشد چرا که دوستیها دراین دنیا جز هوس و ریا چیز دیگری نیست، اما اگر عاشق شدید تنها یکی را دوست بدارید برای یک نفر بخندید،گریه کنید،اشک بریزید، تنها به خاطر یک نفر و بگذارید عشقی داشته باشید پاک و آسمانی.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 15:2 توسط غریبه
|

دیده بودم.... گفته بودند٬باور کرده بودم که وقتی کسی می میره٬ نفس نمیکشه... حرکت نمیکنه...حرف نمیزنه...بدنش یخ میکنه! بعد زیر خلوارها خاک دفن میشه!! ولی حالا می بینم٬می فهمم ٬باور کردم که نفس می کشند...حرکت می کنند...همین جا روی زمین قدم بر میدارند...حرف میزنند ... اما مرده اند!... زنده هایی که قلبشون از فرط سرمای بی رحم روزگار یخ زده... نگاه هایی که زیر خلوار ها درد رنگ باختند ... آیا چیزی فراتر از مرده هستند؟
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:33 توسط غریبه
|

کاش وقتی دلی گرفت به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش کنیم و شقایق های عاشق را پیشکش قلب نا آرام او. کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم و دستانی را که بوی عشق می دهند نثارش کنیم.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:0 توسط غریبه
|

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلهاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:56 توسط غریبه
|

من و بغض یه غروب غم زده
تو و جاده و یه عمری فاصله
من دلم گرفته تو این لحظه ها
که نه تو هستی نه بارون میباره
چقدر به خاطرت گریه کنم
غروبا بدون تو تنها باشم
چقدر تو جاده ی فاصله ها
دنبالت بیام و پیدات نکنم
یادته روزایی که با هم بودیم
زیر بارون عشق و فریاد می زدیم
لحظه هامون پر بود از خاطره ها
حالا حتی خبر از هم نداریم
من دیگه طاقت دوری ندارم
آخه تا کی بدون تو بمونم
تو که بی وفا نبودی پس چرا
دنبالم نیومدی نمی دونم
شایدم رفتی و با یه کی دیگه
اونی که برات همش از عشق می گه
بی خیال من شدی اما بدون
یه روزی اونم قلبت و پس میده
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:48 توسط غریبه
|

اگر مي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم. اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم. اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم. اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم. اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم... نگاه نکن ....... اگر ........ دروغ خواهی گفت. به کسی سلام نکن...اگر...خداحافظی در پیش است. دست کسی رو نگیر .......... اگر ..... رها خواهی کرد. به کسی نگو دوست دارم ... اگر ..... دیگری در فکرت است.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:10 توسط غریبه
|

دوستش داشته باش ولی عاشقش نشو! چون ممکنه یه روزی دلت رو بد جوری بشکنه! چون ممکنه یه روزی بفهمی که ازت خسته شده! چون ممکنه یه روزی تمام خوبی های تو رو با بدی جواب بده! چون ممکنه یه روزی توی نامه اش بخونی که می خواد با یکی دیگه دوست بشه! چون ممکنه یه روزی ببینی با یکی دیگه ست و داره برات دست تکون میده!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:14 توسط غریبه
|

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه که برگردی با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم من تموم قصه هام قصه توست یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پرت نشه فکرو خیالت یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما،به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا،وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم،اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه،اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات،تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو،من اما،آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن،عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون،چه کسی وارثه شه
اگه غمگینه اون ازغصه توست
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم،تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو،چه کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم،گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه،یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ،نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام قصه توست
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:54 توسط غریبه
|

چرخش روزگار آدمها را از یاد هم غافل می کند.
هر کسی دنیایی دارد و هر کسی دنیا را همانگونه که در ذهنش پرورانده است می بیند.
هیچ دو انسانی در یک دنیای مشترک زیست نمی کنند. هیچ دو انسانی نه در شادی ، نه درسوگ به یک اندازه به شراکت نمی نشینند.
برای بعضی ها فراموش کردن از خوردن آبی گوارا درلیوانی شیشه ای هم آسان تر است.
برای بعضی ها از یاد بردن برخی آدمها و بعضی حوادث ازفرو بردن سرب داغ در گلو نیز ناگوارتر است.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:19 توسط غریبه
|

دل من سخت شکست مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت ... به من و سادگيم خنديدی برو تا راحت تر... تکه های دل خود را سر هم بند زنيم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:8 توسط غریبه
|

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم،چون خرد میشه،میشکنه و آهسته میمیره.
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.
یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم.
یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم،چون امکان داره نتونه زیاد طاقت بیاره.
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو دیگه نمیخوام ببینمت،چون زندگیش رو ازش میگیریم...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:59 توسط غریبه
|

يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگيام پر از اين لحظههاست
و من اسير اين لحظهها
لحظههاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظههايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمامشدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگيام افتاده
وزش نابودي را ميبينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را ميشنوم
كه با طپش قلب من ميآميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار
حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگيام ميوزد
چيزي به فرو ریختنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده
تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ
تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهودهاي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
من در نهايت حوصله نشستهام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستادهام
و گم نيستم
نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستادهام
نگاه كن
نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستادهام
نگاه كن
به كجا ميروي
به كجا ميروي
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست
نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستادهام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستادهام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستادهام
و سايهاي نيستم از خاطري دور
به كجا ميروي
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشستهام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نميباشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينهاي است
تلاش بيهودهاي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط غریبه
|

عشق همیشه و درهمه حال قشنگه.هیچ کس هم منکر این قضیه نیست.آدمی که عاشقه از معشوقه خودش بهترین ومی سازه ،یعنی چیزی که خودش دوست داره. برای عاشق،معشوق از هر لحاظ کامل و بی عیب و نقصه!عاشق همیشه غرق رویا می شه .خوب معلوم رویاهم همیشه شیرین و دلچسبه.انقدر غرق این افکارمیشه که فکر می کنه تمامش واقعیت داره. آدم هیچ وقت تو رویاهاش بدبخت نیست چون رویا ساخته می شه که انسان احساس خوشبختی کنه.آدمی هم که عاشقه تو رویاهاش خوشبخت تره.انگارهمیشه خوابه و خوابهای خوب می بینه. اما امان از وقتی که عاشق و معشوق به هم میرسن.وای بروزی که با تلنگر کوچک از این خواب بیدار بشن.اون وقته که اگه عاشق کوچکترین ضربه ای ازمعشوق بخوره براش میشه یک زخم عمیق و دردناک. اون وقته که رویاها محو میشن و حقیقت عریان.عقل تازه بیدارمیشه و عیب و نقص ها خودشون رو نشون می دن . اون طرف سکه ی عشق همیشه نفرته... یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:36 توسط غریبه
|

واسه منی که دلتنگم،از زندگی دلگیرم سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده با دلهره و تشویش شک کردم به کار خویش دلم میخواست نرم،دستام در حیاط و داشت میبست گفتم نکنم تردید،در حیاط و خوب بستم راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم
در گذر از هر گذری،خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی،نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای،نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم،دل و به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی،نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی،نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی،آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی،بدتر از سیاهی هست
نه روسفید پیش یار،نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این،سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشقی که یه جور امروز،زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
که یه راه نشناخته،یه عمره دیگه درپیش
گفتم از چی میترسی آخرش یه راهی هست
به انتظاره هیچ چیزی،دیگه یه لحظه ننشستم
انگار که یکی میگفت،میگفت لحظهء موعوده
تردید نکنی یک وقت،نه دیره و نه زوده
به عشقی که یه جور امروز،زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط غریبه
|

بین من و تو، اونهمه کوه و صحرا تا همو ییدا کردیم بمون که بر نگردیم چیزی نمونده نازنین بمون به رویا می رسیم کتاباروخوندی، غصه هاش و سوزوندی به عشق ابر و بارون گذشتیم از بیابون چیزی نمونده نازنین بمون به رویا می رسیم
بین من و تو، دیدی که هفت تا دریا
از دریاها گذشتیم، دنیا رو تنها گشتیم
بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم
بین منو تو، هفتا کتابه قصه بود
بین منو تو، اونهمه درد و غصه بود
بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:12 توسط غریبه
|

می خشکه آب دریاها
خراب میشه همه راهها
اگه کشتیم ما امروز و
میمیرن همه فرداها
قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
دیگه روزی نمیونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون ببخشه
همه رودخونه ها بی آب
شکسته قامت مهتاب
برای این دل عاشق تموم زندگی در خواب
تموم جنگلا خالی یا سیل برده یا خشکسالی
غم گلهای خشکیده ز هم دنیا رو پاشیده
میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها
قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
زمین و آسمون دور میشن از هم
میشینه گرد غم بر روی عالم
میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها
زمان و ساعتش وامیسته از کار
طبیعت از طبیعت میشه بیکار
دیگه روزی نمیونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمیبینم دیگه قشنگی ها رو
سیاه میبینه چشمام،رنگی ها رو
به چشم من که اینجوره
تو که نیستی چشام کوره
مثل آبه رو آتیشه
تو باشی دنیا خوب میشه
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:9 توسط غریبه
|

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد وباراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:55 توسط غریبه
|

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:19 توسط غریبه
|

در دنیایی که عده ای برای سیر کردن شکم خود مجبور به تن فروشی میشوند. در دنیایی که عده ای،گروهی استثمار میکنند تا به اهداف کثیف خود نایل آیند. در دنیایی که عده ای از سرما در زیر پل یخ میزنند. در دنیایی که ملتی بر روی گنج زندگی میکنند،از سوء هاظمه میمیرند. در دنیایی که مادر از شدت فقر جگر گوشهء خود را در کنار جوب رها میکند. آیا هنوز... آیا هنوز محبت واژه کثیفی نیست که ما برای بستن چشمان خود به آن چنگ میزنیم؟ آیا هنوز انسان اشرف مخلوقات هست؟!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:36 توسط غریبه
|

وقتي كه نم نم بارون از روز هاي رفته ميگه وقتي كه غلط روي اشكي،از دلي شكسته ميگه وقتي بوي خاك كوچه شوق كودكي مياره وقتي باد سرد پاييز تو رو ياد من مياره به خودم ميگم كه به عمرم چه گذشت چي برام مونده به جز يه سر گذشت ديگه اين شهر غريبه ديگه اين كوچه ي خلوت چيزي يادم نمياره جز غم ونكبت و غربت نه روزام داره یه خورشيد نه شبام داره ستاره توي عمر پيله دوز ها روز و شب فرقي نداره حالا هروقت که میبینم رفته هرچی که عزیزه به خودم میگم که با عمرم چه گذشت
وقتی حتی خاطراتم دیگه از من میگریزه
چی برام مونده بجز یه سرگذشت
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:23 توسط غریبه
|

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي،گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي.
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم.اين است مفهوم زندگي کردن،پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن ومگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد.
افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمانکه دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:6 توسط غریبه
|

آموخته ام بهترین کلاس دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین مرد دنیاست می شود آموخته ام زندگی مثل یک دستمال لوله ای است که هر چه به انتهایش نزدیک تر می شویم سریع تر حرکت میکنیم
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:44 توسط غریبه
|

اي كاش معناي عشق را مي فهميديم معناي با تو بودن را معناي زندگي را معناي حس غريب را معناي دلتنگي را معناي تيري در قلب
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:4 توسط غریبه
|

پیش از اینکه ترکش کنی پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه درنگ کن لحظه ای کوتاه درنگ کن... و در چشمهایش دوباره نگاه کن چه می بینی؟ هان ... چه می بینی؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:11 توسط غریبه
|

آری دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردها را باور نکرد،زیرا جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمار می آید و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند،شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده.............
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:58 توسط غریبه
|

نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم...بیا ای مرگ با من باش که من تنهای تنهایم .... خدای مهربانم،خدای قشنگم از گفته من ناراحت نشو .... غم رو انتخاب کردم،چون به تو نزدیکتر میشم.آخه آدما وقتی شادن زیاد به یادت نیستن،اما وقتی غمگینن مدام تو رو صدا میکنن،چون میدونن تنها تو هستی که هیچوقت اونا رو به حال خودشون رها نمیکنی،تنها تو هستی که تا آخر در کنارشون میمونی. .... مرگ رو انتخاب کردم برای اینکه با گناهان کمتری بیام پیشت،هر چند میدونم الانم رو سیاه رو سیاهم،اما به امید بخشش تو ادامه میدم.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:27 توسط غریبه
|
