در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد. پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد.پسرك لحظه اي ترديد كرد،چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!!" وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است . براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند. كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي کند.....
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:40 توسط غریبه
|

شمعي فروزان در کنارخداوند به آرامي ميسوخت که ناگهان خداوند عشق را آفريد و آن هنگام بود که آن شمع به يکباره و براي هميشه خاموش شد.از خداوند پرسيدم آن شمع که بود؟ گفت آن شمع، حقيقت بود که قرباني عشق شد ! حالا ديگر عشق هم بي اختيار در کنار پيکر خاموش حقيقت ميگريست و فرياد ميزد: "نفرين بر عشق"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:28 توسط غریبه
|

آموخته ام كه... وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند. آموخته ام كه... هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم. آموخته ام كه... اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است آموخته ام كه... وقتي به هيچ طريقي قادر نيستم به کسی كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم. آموخته ام كه... هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او برخورد كند. آموخته ام كه... بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر آنچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمی دهد. آموخته ام كه... گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبی براي درك شدن است. آموخته ام كه... زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است. آموخته ام كه... وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است. آموخته ام كه... همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي. آموخته ام كه... پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند. آموخته ام که... دوست بدارم، هر چند که دیگران دوستم نداشته باشند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:18 توسط غریبه
|

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:42 توسط غریبه
|

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباي كشاورزي بود. به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد . كشاورز براندازش كرد و گفت : پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يك به يك آزاد ميكنم ، اگر توانستي دم يكي از اين سه گاو را بگيري ميتواني با دخترم ازدواج كني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه در عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد كه يكي از اين گاوهاي بعدي گزينه بهتري باشد، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. دوباره در طويله بازشد . باوركردني نبود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سم به زمين ميكوبيد ، خرخر ميكرد. مرد جوان وقتي او را ديد، آب دهانش جاري شد. پيش خود گفت : گاو بعدي هر چيزي هم كه باشد، بايد از اين بهتر باشد. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيفترين، كوچكترين و لاغرترين گاوي بود كه در عمرش ديده بود. درجاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش را دراز كرد... اما گاو دم نداشت!! زندگي پر از فرصتهاي دست يافتني است. بهرهگيري از بعضيها ساده است و بعضيها مشكل. اما زماني كه به آنها اجازه ميدهيم رد شوند و بگذرند (معمولاً به اميد فرصتهاي بهتر در آينده) اين موقعيتها شايد ديگر هيچوقت پيش نيايند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:59 توسط غریبه
|

كاش كسي بود امشب با من كمي قدم ميزد... كمي شعر ميخواند و كمي حرف ميزد... و من برايش درد و دل مي كردم و برايش اشك مي ريختم... كاش كسي بود امشب و من برايش چاي ميريختم و او با لبخندي و نگاهي برايم دست تكان ميداد.... كاش كسي بود امشب...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:6 توسط غریبه
|

سلام امروز وقتی به وبلاگ بی پناهی سر زدم دیدم که الهامه خانوم از من و چهار نفر دیگه دعوت کرده تا ۵ تا از آروهامونو بیان کنیم. از اونجایی که نمیتونم دعوتشون رو رد کنم پس مجبورم که ۵ تا از آرزوهامو بگم: 1.یکی از آرزوهام اینه که قبل از اینکه مرگ عزیزانمو ببینم، خودم از این دنیا برم. 2.آرزوم اینه که روزی دوباره برای زندگی بریم بندرعباس،جایی که اونجا متولد و بزرگ شدم،جایی که بهترین و شادترین لحظات زندگیمو اونجا داشتم. 3.آرزوم اینه که همه اونایی رو که دوستشون دارم تو زندگیشون موفق و شاد باشن و هیچوقت غم و غصه ای تو زندگیشون نداشته باشن. 4.آرزوم اینه که همیشه و تا وقتی که زنده هستم سایه پدر و مادرم رو سرم باشه. 5.آرزوم اینه که همه دوستان و عزیزان به هر آرزویی که داره دست پیدا کنه و از خدا میخوام که همیشه مواظب همه کسایی که برام عزیزن و دوستشون دارم باشه.(حتی کسایی که به راحتی منو فراموش کردن) منم از 5 تا از دوستان دعوت میکنم تا اونها هم آرزوهاشونو بنویسند: غم عشق(فرزانه خانوم)،شکسته ترین(ندا خانوم)، دختر تنها(فاطی خانوم)،منم تنهام(مریم خانوم)، از یاد رفته به امید اینکه همه به آرزوهاشون برسند.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:18 توسط غریبه
|

به جلوه های زیبای شعله شمع چشم دوختم، زبانه آبی رنگ آن را که گویی هزاران حرف تازه با من داشت می نگریستم و می شنویدم. می سوخت ، می گداخت و در برابرم ذوب می شد و هیچ نمی گفت اما سراپا گفتن بود. کسی نمی داند و نمی تواند بداند که شمع در چشم من چه تصویری داشت. برای فهم هر چیزی تشبیه ، کمک بزرگی است اما من چگونه می توانم آنچه را در شمع می دیدم تشبیه کنم؟ با چه تشبیه کنم؟ این شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چیست؟ سوختن ، افروختن ، گریستن ، گداختن و دم بر نیاوردن ، ایستادن و ذوب شدن و روشنی از سوزش خویش به محفل کوران بخشیدن. آه که چه شباهتی است میان من و شمع ! این مگر نه خود من است ؟ این مگر نه همچون من زندگی می کند؟ من دارم خودم را در برابرم می بینم ! این است معنی تجربه از خویش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتی
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:27 توسط غریبه
|

روي بوم نقاشيام ديگر رنگي از تو نميزنم.حتي نگاهي، صدايي، لبخند و گريهاي از تو در تابلوي امروزم نميكشم. آخر آن هنگام كه صادقانه ميخواندمت،پناهنده كدام درگاه بودي.آنگاه كه سيل اشك چشمان منتظرم تو را ميجست، لبخند كدامين لبان بودي. بگو وقتي مهر و وفا و پاكيام را نثارت كردم، عشق را با چه معامله ميكردي. هنوز نيمي از بوم سفيد مانده و آبي موج دريا هر روز تكهاي از صخرهي وجودم را ميكند. دلم براي خودم عجيب ميسوزد
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:27 توسط غریبه
|

غزل خداحافظی رو باید خوند. دیگه مهمون امروز و فردای توام ،دیگه باید رفت. این رو قناری واسش یه شب قبل از رفتن بهش گفت.شب یادش رفت که ازش بپرسه کجا؟ صبح وقتی که به سراغش رفت دید چشاشو بسته و آروم تو کنج قفس خوابیده. اون می خواد به حرف های قناری گوش کنه. آخه می دونی خیلی وقته که فکر می کنه تموم خاطرات این غریبه تکراری شده و جای لبخندای قشنگش یه قطره اشک رو گوشه لباش نشسته. خیلی وقته که دل مهربونش سرخی گلهای بهار رو ندیده و آسمونش ترانه بارون رو تو گوش های مشتاقش زمزمه نکرده! خیلی وقته که دست های بی رمقش عکس ماه رو زیر رختخوابش پنهون نکرده و براش لالایی نخونده! آره خیلی وقته...هر چه فکر کرد دید که جز خاک جاده های غربت چیز دیگه ای انتظار شو نمی کشه واسه همین تموم درداشو تو کوله پشتی قایم کرد و واسه همیشه رفت....
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18:23 توسط غریبه
|

از سوسک مي ترسيم، ولی از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.
از عنکبوت ميترسيم،ولی از اينکه تمام زندگيمونتارعنکبوت ببنده نميترسيم.
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم،ولی از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم.
از سرما خوردگي ميترسيم،ولی از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.
از شکستن ليوان ميترسيم،ولی از شکستن دل آدما نميترسيم.
از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم، ولی از خيانت به ديگران نميترسيم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:24 توسط غریبه
|

از قصه تنهايي نوشتم دستهايم پينه بست. از عزيزان گله کردم چشمانم خواب را فرا خواندند. از دام عشقم سرودم سرم سودا رفت. از غم جدايي ناليدم سينه ام مالامال درد شد. از هر چه که لب باز کردم توانم تاب نياورد. اين همه گفتم و نوشتم و سرودم و ناليدم ولي حتي گوشه اي از دلم را خالي نديدم. به دنبال چيزي هستم که در تنهايي و خلوت با خود بودن هم پيدا نميشود. از که بخواهم گم شده خويش را؟ گمشده اي که در ره آن هر چه که داشتم و هر چه که نداشتم را از دست دادم.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:15 توسط غریبه
|

انسان امروزی چه آسان و ندانسته اقرار به شکست میکند. انسان امروزی چه بی مهابا غرور خود را می شکند و همه صدایش را میشنوند غیر از خود او. انسان امروزی دوست دارد انسان باشد،اما از آنچه او را متفاوت کرده فقط نفهمیدن را یاد گرفته است. انسان امروزی دوست دارد در رویاها باشد و در رویاها زندگی کند،اما قدمی برای تحقق آن بر نمی دارد. انسان امروزی دوست دارد در بالا ها پرواز کند اما حرف پرواز،عروج نمی آورد. انسان امروزی دوست دارد به هر چه می خواهد برسد،اما منتظر است تا برسانندش. انسان امروزی چه آسان می گوید نتوانستم،در حالی می توانست قدرت تمام توانستنها باشد. انسان امروزی چه راحت حرف می زند و می خواند،اما چه دشوار است جمله ای را فعل کردن. انسان امروزی می کوشد تا خوب باشد و خوب تر شود اما در زمان خوب بودن،بدترین می گردد. انسان امروزی همیشه بدی ها را در قلبش نگاه می دارد و خوبی ها را در افکار مشغولش. انسان امروزی در یک لحظه انسان است،اما بعضی وقتا هم شبیه انسان است. انسان امروزی فقط می خواهد بماند،اما چگونه ؟ به هر قیمتی؟!!!! انسان امروزی فقط برای ماندن اسم خوبی می کند نه به خاطر خوشنودی آفریدگار. انسان امروزی از شکستن یک ظرف زیبای سفالی ناراحت می شود اما از شکستن یک دل ناراحت نمی شود. انسان امروزی پوزش نمی خواهد و ادامه می دهد. انسان امروزی حکم اخلاق به پول و ثروت می دهد و برای صفت و صفات خوب ارزشی قائل نیست. انسان امروزی بهای انسان را به مال و ملال می داند و برای واقعیت انسان بهایی پرداخت نمیکند. انسان امروزی ذهنش را هوس و شهوت مملو کرده است و به شرف و غیرت،نیم نگاهی هم ندارد. انسان امروزی نمی داند در کجای انسانیت قرار دارد.آیا انسان بودن او برای دیگران مفید است؟؟؟؟ انسان امروزی از بی اعتباری خود فقط منتظر منجی داستانهای معروف شخصیتی معروف است. انسان امروزی چه بی پروا خرد شدن خود را می بیند و همچنان ادامه می دهد،آنهم در مسیری نا هموار. انسان امروزی چه خطا وار به خطاهای خود ادامه می دهد و در مسیر خود چه خطاها که مکملش نمی کند. انسان امروزی چه می خواهد از جان انسان امروزی؟؟خودش هم نمی داند!! انسان امروزی چرا به یاد مرگ نیست،چرا از مرگ می ترسد و چرا به انسان امروزی وابسته است؟واقعا چرا؟؟؟ انسان امروزی چه فرق کرده با آنچه خدا آفریده!! هم در صورت،هم در سیرت. انسان امروزی چه فرق کرده با آنچه خدا به او تبریک گفت. انسان امروزی پیامبر و یا پیام آور نمی خواهد،چون انسان امروزی می داند ولی انجام نمی دهد. انسان امروزی گناه را آزادی و منطق را محدودیت می داند. انسان امروزی بهشت را بهانه خوبی می داند،نه خشنودی خدا را. انسان امروزی بدون تمرین وارد مسابقه می شود و به تمرین و پیروزی اعتقادی ندارد. انسان امروزی بسیار زود فراموش می کند که توکل به غیر او هیچ از و پوچ. انسان امروزی در جمع انسانها و به نتم آأمها گذر می کند،اما در درون خود افسوس و صد افسوس. انسان امروزی در جهل تمام خود را عاقل می داند. انسان امروزی شرف را غلام و شهوت را پادشاه کرده است. انسان امروزی به دیگری می خندد و به خود می بالد. انسان امروزی دیگران را گناهکار و خود را منزه می داند. انسان امروزی برای آرامش و آسایش خود دوست دارد دیگران تغییر کنند و خود ثابت بماند. انسان امروزی چه ساده به بیچارگی خود اقرار میکند. انسان امروزی چه ساده می میرد،در حالی که خود را سرای آسمانها می دانست. انسان امروزی چه بی بهانه و بی آرمان زندگی می کند و چه بی بها نفس می کشد. انسان امروزی دیگر در نفس نفس زدنهایش خدا را فراموش کرده و بر باده تکیه کرده است. انسان امروزی بسیار حقیرانه دین،مکتب و ایمان خود را به ریالی می فروشد. انسان امروزی از سردی دیگری سردش نمی شود،از درد دیگری دردش نمی گیرد و در گشنگی دیگری سیر است. انسان امروزی در هنگام خواب به یاد کارهای روزمره خود نیست. انسان امروزی برای خود دیگران را فدا می کند و خود را از مجلس یاری رسانی به دیگران،دور می کند. انسان امروزی چه پست از کنار نیازمندان واقعی میگذرد و در جمعی از خلق بهترین احسانها را می کند. انسان امروزی چه معنا هایی که پیدا نکرده است. بیایید انسان امروزی را فراموش کنید و انسانی قدیمی شوید،انسانی قدیمی که با تفکرات جدید خود اصول انسانی را فراموش نمی کند!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:49 توسط غریبه
|

با زمزمه بهار،سبزی و طراوت جاویدان را به ذهن و قلبتان هدیه کنید سال ۱۳۸۶ رو به همه مردم ایران زمین تبریک میگم و امیدوارم که امسال برای همه سالی خوب و مملو از شادی و موفقیت باشه.
همایون بادتان این سال و همه سال
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:47 توسط غریبه
|
