یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام ... بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام تا ابد باهات بمونم،آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: اره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام برم یه جای دور،جایی که هیچ مزاحمی نباشه،بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روز تو نامه اش نوشت:من اینجا یه دوست پیدا کرم،آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام. براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه ، من هم خیلی تنهام. یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:من قرار اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام. براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. حالا دیگه اون تنها نیست ومن از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که نمی دونه من هنوز خیلی تنهام. مي دونستي اشک از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:30 توسط غریبه
|

سلام از همه دوستانی که در مورد این پست نظرشون رو برام نوشته بودند ممنونم. ممنون که به فکرم بودید. ولی تصمیم گرفتم که این پست را به دلایل کاملا شخصی حذف کنم. لازم دونستم که از همه دوستان به خاطر حذف این پست و حذف نظراتی که برای این پست گذاشته بودند عذرخواهی کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:27 توسط غریبه

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشمای قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی غصه نخور مسافر غصه اثر نداره ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی روزی که بیای و بمونی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:1 توسط غریبه
|

زندگی شوخی و تفریح نیست ... زندگی خواستن و اراده است،حکمت به گفتار و کلامت نیست ... حکمت معنایی است در جان کلامت،بزرگی به مقام والا نیست ... بزرگی شایسته ی کسی است که از مقام گریزان است،نجابت انسان به اجدادش نیست ... چه بسا انسانهای بزرگی که اجدادشان آدم کش بودند. از روی بعضی ها باید مشق نوشت... از روی بعضی ها باید جریمه نوشت،بعضی ها رو باید چند بار خوند تا معنیش رو بفهمیم و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت. اينگونه زندگی کنيم: شاد امّا دلسوز، ساده امّا زيبا، مصمم امّا بيخيال، متواضع امّا سربلند،مهربان امّا جدّی، عاشق امّا عاقل! هرگاه دفتر محبت را ورق زدي هرگاه در زير پايت صداي خش خش برگها را احساس كردي و هرگاه ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو : يادش بخير زندگی سه چیز است
دوست داشتن برتر از عشق است... عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي!اما دوست داشتن پيونديست خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال!
ناپلئون ميگه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي... چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضاء كني...چيزي رو امضاء كن كه بتوني پاش بايستي!
زندگی مثل آب سرازیر میشه و میره.هیچ وقت دنبال اون آبهایی که سرازیر میشه و میره نباش،فقط مواظب باش که در مصرف آب صرفه جویی کنی و اونو هدر ندی.
همیشه فکر کن تو یه دنیایه شیشه ای زندگی میکنی،سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که می شکنه دنیایه خودته.
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد،پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:7 توسط غریبه
|

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا ، پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آئينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها،يه كم ستاره چيدنه اين روزا كار گلدونا،از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايق ها يه شب كبوتر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت،باز توي خونه خاليه اين روزا كار آدما ، دلاي پاك و بُردنه بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپُردنه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهانه شون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا،غصه و بي وفائيه جُرم تمومشون فقط،لذت آشنائيه اين روزا توي هر قفس،يكي دوتا قناريه شبا غم قناري ها تو خواب خونه جاريه اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه رو گونه ي هر عاشقي،چند قطره بارون غمه اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه قلباي مثل دريامون،پُر از خَراش و تركه اين روزا عادت گُلا،مرگ و بهونه كردنه كار چشاي آدما،دل رو ديوونه كردنه اين روزا كار رؤيامون،از پونه خونه ساختنه نشونه ي پروانگي،زندگيا رو باختنه اين روزا تنها چاره مون،شايد پرنده مُردنه رو بام پاك آسمون،ستاره رو شمُردنه اين روزا آدما ديگه،تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلاشون،يه قطره دريا ندارن اين روزا فرش كوچه ها،تو حسرت يه عابره هرجا يكي منتظره ورودِ يه مسافره اين روزا هيچ مسافري برنمي گرده به خونه چشماي خسته تا اَبد،به در بسته مي مونه اين روزا قصه ها همش،قصه ي دل سوزوندنه خلاصه ي حرف همه پَر زدن و نموندنه اين روزا درد آدما،فقط غم بي كَسيه زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه اين روزا خوشبختي ما،پشت مِه نبودنه كار تموم شاعرا،فقط غزل سُرودنه اين روزا درد آدما،داشتن چتر تو بارونه چشماي خيس و اَبريشون،همپاي رود كارونه اين روزا دوستا هم ديگه،با هم صداقت ندارن يه وقتا توي زندگي همديگه رو جا ميذارن جنس دلاي آدما،اين روزا سخت و سنگيه فقط توي نقاشي ها،دنيا قشنگ و رنگيه اين روزا جُرم عاشقي،شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه اسم گُلا رو اين روزا،ديگه كسي نمي دونه اما تو تا دلت بخواد،اينجا غريب فراوونه اين روزا فُرصت دلا،براي عاشقي كَمه زخماي بي ستاره ها،تشنه ي ياسِ مرهمه اين روزا اَشكمون فقط،چاره ي بيقراريه تنها پناه آدما،عكساي يادگاريه اين روزا فصل غربتِ عشق و بيداي مجنونه بُغضاي كال باغچه ها،منتظره يه بارونه اين روزا دوستاي خوبم،همديگه رو گُم مي كنن دلاي پاك و ساده رو،فداي مردم مي كنن اين روزا آدما كَمَن،پشت نقاب پنچره كمتر مي بيني كسي رو،كه تا اَبد منتظره مردم ما به همديگه،فقط زود عادت مي كنن حقا كه بي وفائي رو،خوبم رعايت مي كنن درسته كه اينجا همه،پائيزا رو دوست ندارن پائيز كه از راه ميرسه،پا روي برگاش ميذارن اما شايد تو زندگي يه بُغض خيس و كال دارن چندتا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن اين روزا بايد همه مون،براي هم سايه باشيم شبا يه كم دلواپسه كودك همسايه باشيم اون وقت دوباره آدما دستاشون و پُل مي كنن درداي اَرغواني رو با هم تحمل مي كنن اگه به هم كمك كنيم،زندگي ديدني ميشه بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه اما نه فكر كه مي كنم،اينكار يه كاره ساده نيست انگار براي پُل شدن،هنوز هوا آماده نيست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:50 توسط غریبه
|

دلش گرفته بود از همه چيزو همه کس...از اين دنيای غريب و عجيب...اين دنيايی که انگار همه توش غريبن!انگار هيچ کس اون يکی رو نميفهمه...انگار همه تنهان...اونم تنها بود يه مسافر تنها بين يه اقيانوس، يه دنيا مسافر ديگه...اما چرا تنها؟چرا هميشه تنها بود؟! چرا بين اون همه مسافری که ميشناخت و بود بازم تنها بود؟ انگاری گوشه ی قلبش هميشه خالی بود و هيچ چيزی نميتونست اونجا رو پر کنه!!! هر چی سعی کرد خوشحال باشه ،بخنده،شاد باشه ، بگه دنيا دو روزه و ارزش نداره که آدم ناراحت باشه؛نشد!اون جای خالی تو قلبش هيچ وقت تنهاش نذاشت... هر لحظه تو هر ثانيه بهش گوشزد ميکرد که با همه ی اين حرفا و اين کارايی که ميکنی بازم جای يه چيزی کمه!با اين همه سعي که داری ميکنی هم نميتونی جای خالی رو پر کنی!اين جای خالی با اين چيزا پر نميشه!!! دلش تنگ شد،برای خاطره های قشنگش،برای روزايی که پشت سر گذاشته بود،برای زمانی که هيچ جای خالی تويه قلبش وجود نداشت!براي زمانی که گذشته بود و هيچ وقت بر نميگشت! اون روزا روزای قشنگی بود آدما غريبه نبودن، بین مسافرا پر از چهره های آشنا بود...پر از قلبهای آشنا...زمانی که اگه ميخنديد از ته دل ميخنديد،اگه گريه ميکرد واقعاً اشک ميریخت... دستشو روی گونه اش کشيد،بالاخره ابرهای چشمهاش تحملشون تموم شده بود و باريدند!اما وقتی به اين فکر کرد که چرا داره گريه ميکنه تازه واقعاً گريه کرد. دلش برای خودش سوخت ، برای دلش چون شکسته بود ... بايد گريه ميکرد...چون هيچ کسی نيست که پناه قلبش باشه چون هيچ کسی نيست که به دلش پناه ببره ... دلی که گرفته بود،دلی که تنگ بود و هرچقدرم ميباريد خالی نميشد... دلی که يه همدل ميخواست، دلی که ميباريد از تنهايی...از غصه... فهميد جای چی خالی بود... جای عشق،جای دوست داشتن،اما اون ميدونست نميتونه هيچ چيزی اونجا رو پر کنه،ميدونست هيچ عشقی نمیتونه اون جای خالی رو پر کنه... همه آدمها،همه مسافرهای دورش هم نميتونستن اون جای خالی رو پر کنن...نمیتونستن اونقدر عاشق باشن...اصلاً عاشق نبودن که بخوان جای عشق رو بفهمن! همشون تو کوچه پس کوچه های عشق گم شده بودن و سر از يه جايی در آورده بودن که به هر چيزی شباهت داشت جز عشق!!! اون لحظه فهميد دلش ديگه مثل قديما نميشه،فهميد اون جای خالی حالا حالا ها پر نميشه...فهميد دلش هميشه تنگ ميمونه،هميشه گرفته و هميشه تنها...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:33 توسط غریبه
|

هوای آسمان دلم امشب بارانيست کوچه های دراز غربتم سرشار از تنهاييست آه افسوس که حتی گاهی چشمم مرا ياری نميکند و قطره های اشک بر روی گونه هايم يخ ميزند و ثانيه های زجرم٬ ثانيه های زندگی به طول صد سال سپری ميشوند چرا گاهی پنجره خيال انسان به روی دشت نااميدی باز ميشود؟
و گريه و زاری تنها همدم من
و باغ خشک اميدم را صاعقه بی معرفتی دوست به آتش ميکشد
و چرا گاهی فرياده در گلو مانده٬ حلقهء داری ميشود که خفقان ابدی دارد اما مرگ نه ...
کاش مترسک بازيچه روزگار جوابی به من ميداد
و مرا با خود به دور دستها به آنجا که سراسر عشق و شاديست ميبرد ...
افسوس که افسوس مرا افسوسی ديگر ميکشد ...
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:20 توسط غریبه
|

از بس که بدی دیدم از این مردم ،وحشت کنم از مردمک دیده ی خویش بی حرمتی است پا نزدن بر بساط عقل وقتی که عشق این همه اصرار میکند. زیبایی عشق را به وجود نمی آورد عشق است که زيبايي به وجود می آورد. خوشبختي داشتن دوست داشتنيها نيست! دوست داشتن داشتنيهاست. راز عشق در تواضع است .. این صفت به هیچ وجه نشانه ی تظاهر نیست،بلکه نشان دهنده ی احساس تفکری قویست میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند و تواضع مانند جویباریست آرام که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد. آدمی را که بد می نامی کسی است که راه را گم کرده است،گم شده ها را تحقیر نکن بجای قضاوت در مورد آنها کمکشان کن تا راه را پیدا کنند ،جهات را به آنها نشان بده، برایشان موعظه نکن و دوستشان بدار. وقتی خداوند شما را به لبه ی پرت گاهی هدایت کرد کاملا به او اعتماد کنید،چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد ،او شما را میگیرد اگر بی افتید و یا اینکه یادتان میدهد چگونه پرواز کنید. ارزشت را با مقایسه کردن خودبا دیگران پایین نیاور زیرا همه ی ما با دیگران متفاوتیم. آن کس که گریه میکند یک درد دارد و آن کس که خنده میکند هزار درد خدایا به هر که میوه ی سنگین عشق دادی شاخه ی وجودش را شکستی،تو خود مرحم شاخه های شکسته ام باش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:28 توسط غریبه
|

تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟" صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟" آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است ، ولي ما نبايد دلمان را ببازيم، چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:59 توسط غریبه
|

قاصدكم غم دارم غم آوارگي و دربه دري غم تنهايي و خونين جگري قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند صباي من ، غم ها در دل من غم هاست مهد و گهواره من ماتم هاست قاصدك دريابم ، روح من عصيان زده و طوفانيست آسمان دلم بارانيست قاصدكم غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم قاصدكم غم دارم غم من صحراهاست افق تيره او ناپيداست قاصدك ، ديگر از اين پس منم و تنهايي و به تنهايي خود در هوس دريايي قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا زشت مانند زوال دنيا قاصدك حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني كه در آن زشتي نيست مي گريزم به جهاني كه مرا نا پيداست شايد آن نيز فقط يك روياست قاصدكم غم دارم ، به خدا غم دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:42 توسط غریبه
|
