باورم کن باورم کن ، باورم کن آنچه هستم بس که ناباوری دیدم ، تو خودم هر بار شکستم باورم کن خیلی خستم ،ازغم ناباوری ها تو کمک کن تا نباشم ، آیه دربه دری ها رگبار تلخ دو رنگی ، دشنه زد به تار و پودم از غم نا مردمی ها ، مرده ذرات وجودم دیگه باورم نمیشه ، که هنوز زنده هستم گرچه می دونم که پاکی ، شده باعث شکستم باور کن که تو سینه ، غم دارم به حجم فریاد آخه این غم کمی نیست ، که صداقت رفته بر باد زیر این گنبد وحشی ، توی این دل نگرونی تو بیا همسفرم باش ،اگه تو بخوای می تونی تو می تونی تو می تونی
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:5 توسط غریبه
|

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام برای برگشتن تو به انتظار مانده ام سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام به من نخند تو گریه کن چرا که جز نیاز تو هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامی برای من نساز از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نیازمند بخششم چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام * اردلان سر افراز *
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:10 توسط غریبه
|

و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که عاشقان خواستند.پس تمامی عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آنگونه که خود می خواهند از خدا بخواهند. انسان همچون رودخانه است . هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است. بهتر آنست که فریب بخوری تا فریب بدی زیرا اگر فریب بدهی بزرگترین گنجینه ی خدا را از دست خواهی داد یعنی توانایی اعتماد کردن به دیگران را هیچگاه نگذار در کوهپایه ی عشق کسی دستت را بگیرد که احساس کنی و بیم آن داشته باشی که در ارتفاع دستت را رها خواهد کرد. اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند!اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست!اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت میخواهد. من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود. اگر مي دانستم عشق پاياني دارد هيچگاه عاشق نمي شدم ! اگر مي دانستم معناي عشق بي وفايي و دلشكستن است در همان لحظه اول كه دلم را به تو هديه دادم آن را از تو پس مي گرفتم ...... اگر مي دانستم روزي از من سرد و خسته مي شوي در همان لحظه اول آشنايي مان قيد تو را مي زدم. کوچکترين انسانها کساني هستند که براي به دست آوردن ديگران ، خود را هم عقيده و هم فکر با او نشان مي دهند. از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است. غربت را نباید در شهری غریب یا در گم شدن لحظه های آشنا جست.هرگاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد تو غریبی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:25 توسط غریبه
|

منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم از لحظه تولد سفر تقدیر من بود تنم اسیر جاده دلم اسیر تن بود یه قصه تازه نیست خونه به دوشی من هراس دل سپردن عذاب دل بریدن اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم من مرده بودم اما دوباره جونم دادی هم گریه من شدی عشقو نشونم دادی اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده همون یه سقف کوتاه زیر سقف تو بوده اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد لحظه رفتنه دستاتو می بوسم باید برم حتی اگه اونجا بپوسم منو ببخش منو ببخش که نا گریزم باید برم حتی اگه بی تو بمیرم * اردلان سر فراز *
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:48 توسط غریبه
|

در زمان های قديم جنسيت مرد و زن در انسان ها يک جور و با هم بود. تا اينکه مشیّت خداوند بر آن قرار گرفت که انسان ها را به دو نيمه متفاوت از يکديگر جدا کند. از آن زمان انسان ها در جهان سرگردانند و در جستجوی يکديگر. و عشق در واقع آنگونه اشتياق و تمايلی است که ما به آن نيمه ی از دست رفته ی خويش داريم. در آين صورت هر کدام از ما در گوشه ای از جهان٬ همزادی داريم که با او در گذشته جسم واحدی را تشکيل می داده ايم. امّا هيچ کس هرگز آن نيمه ی ديگر خوش را نمی يابد. 
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:55 توسط غریبه
|

كودكي آماده تولد بود . نزد خدا رفت و از او پرسيد : ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : از ميان بسياري ازفرشتگان ، من يكي را براي تو در نظرگرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه. کودک گفت: اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . كودك ادامه داد : من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم ؟خداوند او را نوازش كردو گفت : فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي ، در گوش نو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . كودك با ناراحتي گفت : وقتي ميخواهم با شما صحبت كن ، چه كنم ؟خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني . كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . كودك با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد . به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره دركنار تو خواهم بود . در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد . كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:31 توسط غریبه
|

تا حالا شده احساس کنید که تنها شدید؟! وقتی تنها میشید چی کار میکنید ؟! یه زمانی آدم احساس می کنه دور و ورش خیلی شلوغه، ولی چند وقت که می گذره می بینه که هیچ کس براش نمونده،با خودش می گه چی شد چرا همه رفتند ؟! آدم هر چقدر هم خوب باشه بازم یه روزی میرسه که دیگه کسی به اون احتیاج نداره و همون روز احساس می کنه که تنها شده. اگه کسی به تو گفت دوستت دارم و هیچ موقع تنهات نمی ذارم باور نکن . هیچ کس راست نمی گه . هیچ موقع از تنهایی نترس چون خدا رو داری و تنها خداست که با بنده هاش می مونه . هر چقدر هم اون آدم بد باشه ولی خدا کمکش می کنه. وقتی دلت می گیره نذار کسی بفهمه،ناراحتی و غمهاتو رو با کسی در میون نذار و مشکلات خودتو به کسی نگو چون یه روز می بینی همون کسی که دوستش داشتی واسه همون مشکلات تنهات می ذاره و میره.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:1 توسط غریبه
|

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي . روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ... بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند،يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد . روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي .اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است .
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:25 توسط غریبه
|

از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و به فردا امید وار باش هیچ انسانی دشمن دیگری نیست بلکه معلم اوست. الماس کربنی است که تحت فشار به اين زيبايی و گران قيمتی در آمده...فشار زندگی را تحمل کن تا ارزشمند شوی... محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد. پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند.
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 0:53 توسط غریبه
|
