گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچههاي زندگي گرفتم و به آغوش کسی سپردم که ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگيهايم مي سوزد شکستههاي دلم را نميتوانم بند بزنم و نگاهش کردم آري گناه من شايد دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با کسی که عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:42 توسط غریبه
|

تو ای تنهای معصومم چه درد آور سفر کردی چنان در خود فرو مردی که من دیدم خود دردی در آن سوی پل پیوند تویی با خنجری در مشت در این مانده پا در گل منم با خنجری در پشت تو ای با دشمن من دوست صداقت را سپر کردی چه آسان گم شدی در خود چه درد آور سفر کردی خدا این راه گم کرده که از شیطان تهی تر بود تو را خواند و تو هم رفتی که حرفش حرف آخر بود خدای تو به سحر خواب به تو بیگانگی آموخت غم دور از تو پوسیدن مرا در خویشتن می سوخت تو ساده دل ندانستی خدای تو دروغین بود تنی خاکی و درمانده خدای تو فقط این بود تو ای با دشمن من دوست صداقت را سپر کردی چه آسان گم شدی در خود چه درد آور سفر کردی چنین زخمی که من خوردم نه از بیگانه از خویش است هراسم نیست از مردن ولی مرگ تو در پیش است شب رفتن تو را دیدم ولی انگار در کابوس فقط تصویری از تو بود تو را نشناختم افسوس کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای هم درد برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد * اردلان سر فراز *
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:19 توسط غریبه

به آرامی آغاز به مردن می کنی،
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخواهی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن ميکنی،
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن ميکنی،
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي کنی،
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهائی که چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی،
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی،
آنرا عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:14 توسط غریبه
|

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست دوستی و عشق مثل ایستادن روی سیمان خیسه.هرچی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگه رفتی جای پات برای همیشه به جا میمونه. عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است . فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند . وقتي از كسي كينهاي به دل ميگيري در واقع دشمن را به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كردهاي. سعي كن خانه دلت را تنها از دوستان پركني و هرگز گوشهاي از آن را در اختيار دشمنان نگذاري تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ... کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم ...کاش همه را دوست داشتیم ... روزی تو را با اشک بدرقه می کردم. اکنون مسافرم ولی چشمی گریان نمی بینم ، چه شده است عشق را ؟؟؟ چه شده است مرا؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:35 توسط غریبه
|

به تو از تو می نویسم ، به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت ، بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد ، مژده روییدن آورد به تو از تو می نویسم ، ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو، گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حضرت تو ای که می سوزم سراپا ، تا ابد در حسرت تو به تو نامه می نویسم ، نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم ، از گذشته یادگارم به تو از تو می نویسم ، ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست در گریز ناگزیرم ، گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پلهای پیوند در عبور از مسلخ تن ،عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود * اردلان سر فراز *
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:18 توسط غریبه
|

آسمان ابري به چه درد من ميخورد. حتي اگر پر از ستاره هم باشد من که نميتوانم آنها را ببينم و بچينم. وقتي ماه توي آسمان ديده نميشود، چه شب باشد چه روز. چه فرق دارد خورشيد کجاي آسمان ايستاده باشد و بيدار باشد يا خواب؟ وقتي نوري از آسمان به زمين نميرسد، اين چيزها چه فرق دارد. تو سهم مرا از دوستي به من دادي. ديگر نيازي به گفتن اين قصه ها نيست. حال تو بمان با رؤياهايت و مرا با زخمهايم تنها بگذار.
وقتي در کنارم نيستي، چه خوب و چه بد، چه زنده و چه مرده، چه مرد و چه نامرد، براي من چه فرق دارد.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:34 توسط غریبه
|

شما را به خدا به التماس و خواهش من عمل کنید.حالاکه زنده هستیم وسوار قطار زندگی داریم میریم شمارا بخدا وقتی قصد موندن تو ایستگاهی را ندارید پیاده نشید چون ممکنه یکی که سالهای سال منتظر مسافرش بوده به اشتباه بیفته و شمارو به جای کسی که منتظرش بوده به خیال بگیره. پس رحم کنید به اشکهایی که بعد از رفتن شما میریزه و به دلی که شکسته میشه .........
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:36 توسط غریبه
|

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:28 توسط غریبه

وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را میبینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی حتی شعله اش را نمی بیند اگر تند راه می روی بد بختی را خواهی گرفت ؛ و اگر آهسته راه بروی بد بختی تو را خواهدگرفت از دوستت به نیکی یاد کن ولی از دشمنت نه تعریف کن و نه بد گویی زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ٬ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی٬ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی دل آدمها مثل یک جزیره دور افتادست ،اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره را ترک نکنه. ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم ، سینه می گوید که من به تنگ آمده ام فریاد کن فریاد کن ديگر دلم از نگاه عاشقانه اي نمي لرزد ...تکرار پوچ واژه " دوستت دارم " آن را از معنا تهي کرده ... هميشه عاشق بودم ولي اين بار بقچه عشق را پشت کوه ناکجا آباد مي اندازم...... به علت فوت صداقت در عشق..............عاشقي تعطيل..............
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 1:16 توسط غریبه
|

همیشه سبز می خشکد همیشه ساده می بازد همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود درونم ملتهب از عشق برونم چهره ای دم سرد ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد به غیر از "دوستت دارم" به لب حرفی نشد جاری ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود سرانجام تو و عشقت حدیث پشت و خنجر بود * مسعود هوشمند *
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:31 توسط غریبه
|

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند دو دل شکسته ي در انزوا به هم برسند ضريح و نذر رها کن ،بعيد مي دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند کدام دست رسيده به دست دلخواهش که دست هاي پر از زخم ما به هم برسند شکوه عشق به زیر سؤال خواهد رفت وگرنه مي شود آسان دوتا به هم برسند فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر که پيش چشم من آن دو چرا به هم برسند نشاني ده بالا به يادمان باشد مگر دو دور در آن دورها به هم برسند
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:8 توسط غریبه
|

بيبهانه بوسه نيز متولد ميشود اما با بهانه يك بوسه ميرود مثل قاصدكي در باد و آن وقت مينشيني كنار پنجرههاي خاطره و مرور ميكني بوسههايي را كه در خواب بر لباناش زده بودي ... در خيالي دور در پس چشمان بارانيات در كنار گلي كه هميشه نشكفته ماند.
مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند. هميشه هر چيزی را که دوست داریم به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم. عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است. يافتن دوستان خوب سخت است.سخت تر از آن ترک آنهاست،فراموش کردنشان غير ممکن است . پارسال با او در زیر باران راه می رفتم ... امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم ... شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود ...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:28 توسط غریبه
|
