چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند زندانی نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم و در هر قطره اشکم که می بارد تو پنهانی تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد خودت این را به من گفتی ولی حالا پشیمانی من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی و درآن لحظه امواجی مرا برصخره می کوبد تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی به آن چشمی که می بوسی حسادت می کنم اما دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و خندانی
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:52 توسط غریبه

زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه
پرواز پرستو ها نیست. مرگ هم حادثه است،مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبز بهاری جاریست. به خاطر داشته باش که با يک برخورد اشتباه ممکن است خيلي چيزهاي خوب را از دست بدهي. وقتي کسي تو را نا اميد مي کند از کمک کردن به او دريغ نکن. پيمودن مسير ، خود هدف است .... يعني اينکه آنچه تو انتظار داري،جلوي چشمانت است ، يعني اينکه فقط امروز وجود دارد و " فردا " نام ديگري ست بر تمام تنبلي هاي تو عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست... صدقه است. ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يك روياست.اما اگر امروز را خوب زندگي كني،تمام ديروزهايت به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي اميد تبديل خواهد شد. عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود. براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد. مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:43 توسط غریبه
|

آموخته ام : که برای بخشیدن نیاز است که تمرین کنیم. آموخته ام: که فقط کافی نیست که اطرافیان تو را ببخشند گاهی اوقات هم باید یاد بگیری که خودت را ببخشی. آموخته ام: که تو همیشه باید به افرادی که دوستشان داری عشق بورزی زیرا شاید امروز آخرین باری باشد که آنها را ملاقات می کنی. آموخته ام: که گاهی اوقات از کسانی که انتظار داری در هنگام شکست تو را یاری کنند سخت ترین ضربه را خواهی خورد. آموخته ام: که همیشه و همه جا و در هر حالی که باشم تنها و تنها از خدا طلب کمک کنم. آموخته ام: که اگر کاری را همه دنیا نخواهند ولی فقط خدا بخواهد آن کار انجام می شود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:15 توسط غریبه

باز با آن ديگری ديدم تو را
جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام
گفتمت باشد، بخشيدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد
با رقيبان رفتنت انکار شد
آنقدر رفتی که ديگر قلب من
از تو و از عشق تو بيزار شد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
آن رقيبان يک شبت ميخواستند
ذره ذره پاکيت میکاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشيمانی دگر
تا هميشه پاک ميمانی دگر
اندکی از قول تو نگذشته بود
باز رفتی با رقيبانی دگر
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:53 توسط غریبه

دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند و يک لحظه
نمي تونستند از هم جدا باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگر و نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبود !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:25 توسط غریبه
|

پايان هر عشق وصل نيست! شادي نيست! گاهي جدايي
و غم و حسرت است.
پس از عشق پرهيز كن ! حيف است ،مگذار قلب پاك و مهربانت
با غبار عشق آلوده گردد،
حيف است چشمان سياه و زيباي تو روزي براي غم جدايي
اشكبار شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:58 توسط غریبه

بر خاک بخواب نازنين ، تختي نيست آواره شدن ، حکايت سختي نيست از پاکي اشکهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:51 توسط غریبه
|

روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود. عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند . و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد. زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند. و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی ,از ترس گربه خشونت , قایم شده است.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:5 توسط غریبه

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:20 توسط غریبه

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:14 توسط غریبه

قديما خونه ها کوچيک بودن، کوچه ها بن بست
امّا میدونستی که برای عاشق شدن هميشه اونجا يه نفر هست حالا خونه ها بزرگن، کوچه ها، خيابونا خيلی عريضن امّا افسوس دلا مرده، مردم شهر بزرگ همه مريضن هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده آدما با همديگه همش تو جنگن بيشتره عشقای امروز ، عشق نه، مايه ی ننگن هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده اعتمادی به کسی نيست ،عشقی و همنفسی نيست قلب زندگی شکسته ، نفسا، نفسا تو سينه حبسه هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده
قديما کوچه ها تنگ بودن، حالا ولی دلان که تنگن
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده
نفسا تو سينه حبسه ، آدم از همه میترسه
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:29 توسط غریبه
|

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان» ! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد»؛ فعلاً برو سواري بياموز.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:49 توسط غریبه
|

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم بی هیچ غرضی بر روی زبان
ها جاری بود. ای کاش از گفتن جمله دوستت دارم از ترس سوتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم. ای کاش محبت بی هیچ چشمداشتی حتی چشم داشت محبت،به او که دوستش می داریم هدیه می دادیم. ای کاش جمله دوستت دارم را به هوس نمی آلودیم .
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:49 توسط غریبه
|

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:15 توسط غریبه

دل رو از دنیا بریدم اون همه سختی کشیدم امان از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم یه روزی یه روزگاری همه عشق من این بود بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادی ای وای یه روز میشه تنها بمونی اون وقته قدرمو بدونی اما اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی بدونی هیشکی نمیتونه مثل من عاشقت بمونه آخه تنهایی خیلی سخته اینو دلت نمیدونه دیگه نمیخوام من دستاتو دیگه نمیخوام من اشکاتو دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم دیگه نمیخوام عاشق باشم دیگه نمیخوام صادق باشم دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:42 توسط غریبه
|
