یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
او برروی یک صندلی دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت بر میداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:26 توسط غریبه

اين روزا اگه کسی بهم نزديک شه، يه حسی بهم ميگه :بيگانه را به خانه را نده٬ او به قصد غارت آمده است ... نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم و دلبسته به هيچکس نباشم. دلبسته بودن، شبيه طنابی در گردن داشتن است. بايد مواظب باشی و گرنه يا خودت از دست می روی يا طناب بيچاره پاره می شود ... اگر خودت از دست بروی، دو حالت دارد، يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو را آويزان بر خودش حفظ می کند و يا از گردن بی جان تو، بر گردن تازه نفسی ديگر می افتد ... و اگر طناب پاره شود، يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی و يا دنبال طنابی ديگر برای آويزان کردن خودت می گردی ... رسم زندگی همين است و رسم عاشقی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:40 توسط غریبه

هر چي مهربونتر باشی،بيشتر بهت ظلم ميکنند. هر چي صادق تر باشي،بيشتر بهت دروغ ميگند. هر چي دلسوزتر باشي،بيشتر سرت کلاه ميذارند. هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بذاري،راحت تر لهش ميکنند. هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي،بيشتر حقت رو ميخورند. هر چي خودت رو خاکي تر نشون بدي،واست کمتر ارزش قائل میشند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:34 توسط غریبه

همش فکر میکردم که با من هست یعنی باور داشتم،تا اینکه فهمیدم همیشه تو هر لحظه ای،تو هر سختی،تو هر شادی پیشم میمونه. اما وای ... یک روزه سرد و خاموش اومد بهم گفت من باید برم. گفتم تو باید پیشم بمونی. گفت: آره من همیشه با تو هستم اما نه تو هر لحظه،اینو گفت و رفت. حالا دیگه ازش هیچ خبری ندارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:10 توسط غریبه

هیچوقت به کسی نگو ما به درد هم نمی خوریم. شاید به درد او نخوری ، ولی شاید. . . تو دوای تمام دردهای او باشی! به یاد داشتن محبت دیگران ، با ارزش تر از جبران آنهاست. مهم این نیست که دریا باشی یا درباچه ، مهم اینست که انقدر پاک و زلال باشی که آسمان آبی در تو پیدا شود. زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آن هستندکه بشکنند. فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم. وقتی زمانی رسید که خواستی قلبت رو به کسی تقدیم کنی...اول مطمئن شو که اون قلبتو نمی شکنه... چون قلب شکسته لوازم یدکی نداره... زندگي کوتاهتر از آن است که عشق ورزيدن را براي لحظه آخر بگذاريم. زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است. دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم. کم کم داره غروب از راه میرسه و از دیدنش نا امید میشی. یه روز دیگه گذشت و ندیدیش. همه ی غم های عالم میاد تو دلت. خسته و ناراحت میای خونه ناراحت نباش؛ شاید فردا دیدیش!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:26 توسط غریبه

توی قلبت جای واسه ی من نیست نمی گم کسی را داری اما دیگر باورم شد که میخواهی تنهام بذاری دیگر دستهات را ندارم دیگر چشمهات مال من نیست اون نگاه جستجوگر این روزها دنبال من نیست نمیگم داری میگردی دنبال یک عشق تازه اما کوله بار را بستی درب رو به کوچه بازه تو میری من نمی دونم که گناه من چه بوده اما هر دلیل باشه واسه ی رفتن تو زوده چی بگم من از درونم تو همه چیز را میدونی همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی من هنوز نمی دانم تو مسافر کجائی نمی دونم کجا میری توی این قرن بی وفائی
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:38 توسط غریبه

گفتم زندگي چند بخش است؟ گفت: دو بخش گفتم كدامند؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟ گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد !!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:11 توسط غریبه

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تاصدای خرد شدن قلبش را نشنوی، آنگاه که درهای قلبت را برروی او می بندی، آنگاه که او را دیوانه می نامی، آنگاه که او را مزاحم می پنداری، آنگاه که او و احساساتش را به شوخی می گیری، آنگاه که به او تهمت نارفیقی میزنی، آنگاه که فقط اشتباهات او را می شماری و آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ و برای بخشیدن اشتباهات خواسته و نا خواسته ات بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:28 توسط غریبه

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد. بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف شود، شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند! از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش می خواست! به قلب ماسه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند،برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای. حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبش باشد،برای اينکه باد قلبش را ندزد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود. نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت ..... قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:55 توسط غریبه

روزي مردي با ماشين از يك محله عبور مي كرد .او مدام مراقب كوچه ها بود تا مبادا كودكي از پشت ماشين هاي پارك شده سرو كله اش پيدا شود.همين كه از سر كوچه ها گذشت ناگهان يك آجر محكم در ماشين خورد. مرد بلافاصله ترمز كرد و از ماشين پياده شد.او پسر بچه اي را ديد كه آجر را پرت كرده بود. مرد او را با عصبانيت گرفت و به شدت تكان داد و سرش فرياد زد :چرا؟ چرا؟ براي چي آجر پرت مي كني ؟ پسر بچه با ناراحتي از مرد عذرخواهي كرد و گفت:نمي دانستم چه كار كنم،من آجر را پرت كردم چون هيچ ماشيني نمي ايستاد. مجبور شدم اين كار را بكنم و بعد زد زير گريه.او به سمت يك ماشين اشاره كرد و گفت: برادرم از روي صندلي چرخدارش افتاد روي زمين و من نمي توانم به تنهايي او را روي صندلي بنشانم. من به كمك احتياج داشتم. به من كمك كنيد تا او را روي صندلي بنشانم. مرد نگاهي به پشت ماشين انداخت و ديد يك پسر فلج روي زمين افتاده و دست هايش زخمي شده. او به سرعت به طرف پسر رفت و او را از روي زمين بلند كرد و روي صندلي چرخدارش نشاند. پسر بچه تشكر كرد و برادر فلج خود را كه روي صندلي نشسته بود به جلو هل داد و رفت و مرد همان جا ايستاد و به آنها نگاه كرد. او با خود گفت: در زندگي نبايد آن قدر با سرعت حركت كرد تا كسي مجبور شود با پرت كردن آجر توجه شما را جلب كند !!!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:7 توسط غریبه

حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجالت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:41 توسط غریبه

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا از بايدها بپرهيز چون خوشحالي تو در گرو انعطاف است هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده، حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده، عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري.اينو بدون اگر کسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يه خاطره بر جاي مي ذاره مي تونه يه تجربه هم بر جاي بذاره وقتي يك در از شادي ها بسته مي شود. در ديگري باز مي شود اما گاهي ما آنقدر به در بسته اول نگاه مي كنيم كه متوجه باز شدن در در دوم كه براي ما باز شده است نمي شويم عمر آدمی لحظه ای بیش نیست ، وجودش جریانی گذرا ، احساساتش مبهم ، جسمش طعمه کرمها ، نفسش گرد بادی نا آرام ، سر نوشتش نا معلوم و شهرتش نا پایدار غرورت را برای کسی که دوست داری بشکن ،ولی هیچوقت دل کسی را که دوستش نداری بخاطر غرورت نشکن تنها پاسخ شایسته به نفرت، عشق است. پاسخ های دیگر تو را حقیر می کند. تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدايي همه ي شادي ها آسان تر است.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:38 توسط غریبه

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت التماس را توی چشمام دید و رفت با همه خوبیهام بی وفا رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره بس که گریه کردم چشام آب نداره هر چی من بگم باز تمومی نداره از غم و غصه هام که حساب نداره چه کنم ای خدا با دل شکسته چه کنم با دلی که ز خون نشسته میدونست مهرشو با جونم خریدم اما از عشق اون جز شكستن قلبم ندیدم
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:59 توسط غریبه

ماندگاری در ثروت و قدرت نیست و انسانها راه را به خطا می روند.آدمی قدرت گشودن محکمترین دژها را با ایمان به اصول ماندگار دارد و هم او می تواند سخت ترین دشمنان را نیز به تحسین وا دارد. پدیده های ظاهری قدرت و برتری فقط تا زمان تکیه بر مسند قدرت دوام دارند و بعد چنان دماری از روزگار آدمی در می آورند که به هزاران سال خوشیهایش هم نمی ارزد. آدمی قدرت پرواز تا آنجا را دارد که جز خوبی و نیکی نبیند و اگر ما بدیها را زیاد می بینیم اشکال از خود ماست که غرق در بدیها هستیم. کمال و کینه در یک قلب جا نمی گیرند و اگر در دلهایمان اثرات کینه است یقین بدانیم که جایی برای کمال نمانده است . بشر از جنس خداست و روح قدرت مطلق در او دمیده شده و باید چون او بتواند همه را ببخشد. خیلی سخت است ولی بیایید شروع کنیم : اول از خودمان شروع کنیم و خودمان را ببخشیم تا بتوانیم اوج گیریم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:55 توسط غریبه

پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادويی طلايی گران قيمتش را خراب کرده، مخارجش زياد بود و هزينه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پيچ شده را به او داد از رفتار تندش پشيمان شد. جعبه را باز کرد اما وقتی چيزی درون آن نيافت با عصبانيت گفت: هنوز نمی دانی وقتی هديه ای به کسی ميدهی انتظار دارد که چيزی درون آن باشد ؟ اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نيست ، پر از بوسه های من است.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:20 توسط غریبه

روزهاست که آرزوهایم را در پشت قاب شیشه ای چهره ام پنهان ساخته ام که کس پی به وجودشان نبرد. من راز دل تو را نگفته خوانده ام ، افسوس تو نه راز دلم را خوانده ای و نه اندک زمانی در چشمانم خیره گشته ای تا شاید زبان بگشایم و بشکنم این نقاب شیشه ای چهره ام را تا ببینی در پس این نقاب انسانی خسته و تنها بی قراره توست. تقصیر این دل نیست شاید تو راه و رسم خواندن را نیاموخته ای یا شاید آموخته ای و خوانده ای قصه ی انسان پشت نقاب را ولی دل به آن نبسته ای...
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:41 توسط غریبه

پسرکی دوخط موازی برروی تخته سیاهی کشید.خط اول به خط دوم گفت: ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم. دومی قلبش تپید و لرزان گفت: بهترین زندگی در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند. دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد، مگر اینکه .... یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:51 توسط غریبه

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود. اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی ، آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی. اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند. اگر براستی خواستن توانستن بو، محال نبود وصال و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه میتوانستند تنها نباشند. اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد، تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من کمر شکسته ترین بودم. اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم. اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد. اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم. اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم ، هیچ رنجی بدون گنج نبود،اما گنجها شاید بدون رنج بودند. اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند، اما بی گمان صفا و سادگی میمرد، اگر همه ثروت داشتند. اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود. ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم. اگر عشق نبود، اگر کینه نبود ، قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند. من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم. اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را، آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2:15 توسط غریبه

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد. برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند . هیچگاه نگاهت را فراموش نمی کنم. نگاهی سر شار از محبت و صمیمیت. صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم، اما... اما... من تو را می خواهم نه خیالت را وقتي سرنوشت حكم مي راند نگراني بي معناست. ناليدن بلبل ز نوآموزي عشق است ، هرگز نشنيديم ز پروانه صدائي مرا با آتش عشقت بسوزان و نترس زيرا اشك چشمانم آنرا خاموش ميكند. بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم. آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس. آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد. نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم. می گویند که تنهایی رازی دارد که پی بردن به آن یافتن گنج بزرگی است آری...این جمله درست است اما... نه برای من که از اول عمر تنها هستم.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:31 توسط غریبه

خسته بود ، اما صبور و مقاوم، به سختی سر پا ايستاده بود و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد. بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد. پرسيدم : آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟ با خستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد: آري تو هم بنويس. من با اشتياقي غير قابل توصيف،تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم. شروع كردم به نوشتن... من هم..... گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت. نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم. او متعجبانه به من نگاهي كرد ،با ديدن اين جمله فرو ريخت. به تلي خاك مبدل شد. ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 4:48 توسط غریبه

مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي... مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفي شد و گردي از فراموشي پوشاندش... اين نيز بگذرد.... مثل همه اشکهايي که در انزوا ريخته شد و هيچ کس نفهميدشان... اين نيز بگذرد ... مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهرباني هرگز بازشان نکرد... اين نيز بگذرد.. مثل گذر تلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي و بيقراري و دلتنگي .... اين نيز بگذرد... مثل زندگي!
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:19 توسط غریبه
