آدمایی هستند که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن
یه مترسک اسباب بازی که هیچوقت خراب نمیشه
که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن
هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن
از اینکه کثیف شده و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن
بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن
آدمایی که یادشون میره هفتهای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال
آدمایی که یه مترسک دوست دارن٬یه اسباب بازی
مترسکایی که این دوست داشتن ها رو باور میکنن
هر بار دوباره از اول شروع میکنن
از نو
دارم فکر میکنم مزرعه هم جای هر کسی نیست.
همین...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:14 توسط غریبه
|

آمد و رفت ... و نه تو هیچ وقت فهمیدی ...
آمد و ماند ...
آمد و رفت ولی ماند ...
آمد و ماند ولی رفت ...
ساده است ...
همه چیز ساده است،خیلی ساده
کلمه ها، جمله ها، قصه ها، زندگی ها
من، تو، ما ...
آنقدر ساده که نه من هیچگاه گفتمت و نه ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:44 توسط غریبه

ديروز يکی از من پرسيد: "برزگترين گناهت چی بوده؟" اون موقع اصلا حضور ذهن نداشتم. خيلی سوال جالبی بود. اصلا تاحالا فکرشم نکرده بودم! ولی الان می دونم! بزرگترين گناه من٬ اين بود که عاشق شدم! يا نه !!!! عاشق شدن که گناه نيست! بذار درستش کنم. بزرگترين گناه من٬ اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی! فقط به خاطر يک جمله. جمله ای که ديگه به هيچ کسی نخواهم گفت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:3 توسط غریبه

تو زندگی خيلی چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم که عاشقی يعنی چی ؟ ياد گرفتم که عاشقی چه جوريه . ياد گرفتم که دل شکستگی چه مزه ای ميده، چه دردی داره (خيلی دردش سنگينه. جوری که يه دفعه احساس می کنی که تمام استخونات خورد شدن! چه برسه به دل نازکت!)و درست شدنی هم نيست! (پس به هيچ کسی اجازه ندید که دلتون رو بشکونه!) ياد گرفتم که اگه دلت شکست، نمی تونی فراموشش کنی. مگر اينکه بيخيال بشی! ياد گرفتم که برای اينکه دلت نشکنه، دلت رو به هيچ کس هديه نده! ياد گرفتم که کسی که عشق تو دلش نيست، يه مرده ی متحرکه! ياد گرفتم که به هيچ کسی اعتماد نکنم. ياد گرفتم که هيچ کسی ارزش اشک هايی که از چشمای يه عاشق می ريزه رو نداره . ياد گرفتم که اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسی باشی و جونتم واسش فدا کنی، اصلا انتظار اينو نبايد داشته باشی که اونم همين کارو بکنه. ياد گرفتم که طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه. ولی وقتی عاشق شدی، هيچ وقت نمی تونی عشقت رو فراموش کنی . ياد گرفتم که اگه عاشق کسی شدی، بهش نگو، خودش از نگاهت و طرز رفتارت ميفهمه (اگه دل داشته باشه!) ياد گرفتم که عاشق بودن خيلی سخته. ولی دل شکستن خيلی راحته! ياد گرفتم که مردم به راحتی دل همديگر و ميشکنن! و فهميدم که عشق تو دل مردم مرده!
عاشقی يعنی تنهايی.
يعنی انتظار يعنی دلتنگ بودن، يعنی . . .
اگه عشقی هنوز تو دلت باقی مونده، حفظش کن. خيلی با ارزشه!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:47 توسط غریبه

هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط غریبه

وقتي خواستي بيايي صادقانه بيا ، ريا را فراموش كن ، دريا را درياب ، باران باش و بر بيابان ببار زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي .... دریا از کسی چیزی دریغ نمی کنه شاید تو نمی تونی موجا رو بگیری...یه کم بری جلوتر موجا خودشونو می کوبونن بهت از عشق الهام بگيريم ،امّا با حقيقت زندگی کنيم، اين تنها راه آرامش ماست...! افسوس که حقیقت زمانی برای انسان مشخص میشود که فشردگی خاک اجازه ی لب گشودن را نمی دهد. اگه همديگه رو دوست داريد،به هم بگيد،خجالت نکشيد،عشق رو از هم دريغ نکنيد،خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد، منتظر طرف مقابل نباشيد،شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه. يکی از بهترين ها مي گويد: اگر کسی واقعاً دوستت داشته باشه، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش، پس مواظبه خودت باش.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:9 توسط غریبه

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود،اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد . دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . ... تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد. دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . ... روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، دوستم نميخواد با من بياد" . منم كه با کسي قرار نداشتم قبول كردم با هم به اون جشن بريم . آخه ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت : "متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . ... روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد. من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم. قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: "تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد . دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . ... نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی" دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . ... سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. " اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه،تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:46 توسط غریبه

صاحب آن قلعه دور به کنج این قفس نشست غریبه ای که مست عشق با همه کوچکی اش دلم ربود و بر نگشت... رهرو شب ز کوچه ای خواب ستاره دیده بود غافل از آن یاد کبود که عاشقی ندیده بود با همه حقارتش مجنون را دست بسته بود! ای کاش لیلی را هنوز مجنون هم ندیده بود! شروع آن قصه تلخ شروع یک فسانه بود که اشک من در این قفس ویرانه آن قلعه بود ای باور ساده من!جور زمانه را ببین شاید که این آه دلت زمانه را رحم آورد!؟ به گوش خود فرو کن نغمه بی کسی را شاید که شاه عشقت روشن کند شبی را! شعر از " یگانه "
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط غریبه

بار خدایا اگر دوست داشتن زیباست پس چرا جدائی را پایان آن قرار دادی ؟! پروردگارا اگر عشق کمال معرفت است پس چرا عقل آفریدی ؟! معبودا اگر نا امیدی و یاس گناه کبیره اند پس چراشور و شوق زود گذرند ؟! معشوقا اگر صبر و شکیبائی مقدمه زندگی اند پس چرا بیقراری و بیتابی عجولند ؟!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:27 توسط غریبه

راز عشق در اين است كه به عشق،بيش از يكديگر احترام بگذاريد،زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند است راز عشق در توجه كردن به لحن صداست. براي تقويت گيرايي صدا،بايد آن را از قلب بيرون بياوري،سپس رهايش كني تا بلند شود و به سمت پيشاني برود. تارهاي صوتي را آرام و رها نگه دار،اگر احساسات قلبي ات را به وسيله ي صدا بيان كني،آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد. راز عشق در اين است كه از يكديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد،زيرا نقص همواره جزء لاينفك بشر است. ذهنت را براي ارزشهايي متمركز كن كه شما را به يكديگر نزديك تر مي كند،نه براي مسائلي كه بين شما را فاصله مي اندازد. راز عشق در اين است كه حس تملك را از خود دور كني. در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود،شريك زندگيت را با طناب نياز نبند. گياه هنگامي رشد مي كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند. راز عشق در اين است كه شريك زندگيت را در چارچوبي كه خودت مي پسندي حبس نكني،عيب جويي باعث تباهي مي شود. همه چيز را همان طور كه هست بپذير،تا هر دو شاد باشيد. قانون طلايي اين است : نقاط قوت را تقويت كن و ضعف ها را نه تقويت كن نه تقبيح هرگز سعي نكن با سوزاندن،جلوي خونريزي زخم را بگيري. راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم،فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحتت کرده است. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوء تفاهمی مثل آن جلوگیری کند. راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید.به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید،سپاسگذار باشید. راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد،به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی،بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود،حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند. راز عشق در این است که باورها،آرمان ها و اهداف تان را با یکدیگر در میان بگذارید. راز عشق در آرامش است،زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود ، عشق،هوای نفس و احساسات شدید نیست. عشق انسان ها نسبت به یکدیگر باز تابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است. راز عشق در این است که در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید تا همواره علی رغم همه ی اشتباهات،تشنه رسیدن به کمال باشید،چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند. راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود.سپس آن عشقی را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید،تا بشریت وکل مخلوقات را در بر گیرد. راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی،ولی عشق را برای لذت نخواهی،زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد،تقاضاهایش بیشتر می شود و هرچه تقاضاهای نفس بیشتر باشند،خودپرستی را در تو بیشتر تقویت می کنند. عشق چهره ی واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند،نه در لذت جویی
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:13 توسط غریبه

آه اي مردم زمستان مرا باور کنيد در شب توفاني انديشه هاي وهمناک پت پت فانوس ايمان مرا باور کنيد مي کشم بر دوش نعش خاطرات خويش را داستان سرد زندان مرا باور کنيد در کوير خاطرات خوشکسال عاطفه بارش باران چشمان مرا باور کنيد در زمستاني که خون در قلب ها يخ مي زند مرگ احساسات پنهان مرا باور کنيد
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:1 توسط غریبه

یک روز پسری با دختری آشنا میشه،ولی از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت . دختر اون رو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه ولی هیچ وقت جرات نمیکنه که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه. یه روز دختر از پسره می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن.پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دخترهم به اون علاقه مند شده و حدود نیم ساعت در مورد عشق براش توضیح میده. دختر به دوستش میگه :من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی،کمکم میکنی پیداش کنم. تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود. پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه . هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت. هر کاری دختر بهش می گفت پسر چند برابرش رو انجام می داد تا دختر متوجه عشق اون بشه. تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟ پسر می پرسه چطور و دختر جواب میده: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده. پسر بهش گفت : به اطرافت با دقت نگاه کن و مطمئن باش پیداش میکنی ولی باید اول قلبت رو مثل آینه کنی. دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا توی قصه هاست،واقعیت نداره. بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورند وپسر قبول کرد. در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد،انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته. پسر که این صحنه رو می بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه. دختر برمیگرده و سر پسر رو که غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد. آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده،ولی حیف که دیگه دیر شده بود. دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:3 توسط غریبه

کاش دلی نداشتم از اول... و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود... و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت... و اگر دلی داشت، کاش به من میداد... و اگر به من میداد، کاش هرگز پس نمیگرفت... و اگر پس میگرفت، کاش از اول نمیداد... و اگر از اول نمیداد، کاش اصلا دل نداشت... و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود... و اگر دلداری نبود، کاش دلی نداشتم از اول
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:47 توسط غریبه

تو اين دنيا هر کسی يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه،پس سعی نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کنی از گذشته كوهي نساز و بر شانه هاي خود حمل نكن.به دنبال آينده نرو زيرا او هميشه يك قدم از تو جلوتر است و بدان تنها زماني كه مي تواني تصميم بگيري و حركت كني اكنون است. واسه ی کسی بمیر که واسه ی تو بمیره ، واسه ی کسی جان فدا کن که قدر داند،عمرت را تباه نکن برای عشقی که لایق تو نیست. زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب،يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست،يک نفر همسفر سختي هاست،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم. زندگي همانند درياچه ايست که گاهي خشک و گاهي در تلاطم است. زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن،کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن،دير ميگذره براي اونايي که منتظرن،زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن،اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن خنده ات رو به همه بده،ولي لبخندت را به يه نفر،عشقت را به همه بده،ولي وجودت را به يه نفر،بذار همه عاشقت باشن،ولي خودت عاشق يه نفر باش وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چکار کني،شرمنده ي دلت باش که بهت اطمينان کرد. 
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:30 توسط غریبه
