این قصه ندانست کسی هرگز آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست سر فرو داشت نمی گفت سخن نگهش از نگهم داشت گریز مدتی بود که دگر با من بر سر مهر نبود آه این درد مرا می فرسود او به دل عشق دگر می ورزد گریه سر دادم در دامن او های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد بر سرم دست کشید در کنارم بنشست بوسه بخشید به من لیک می دانستم که دلش با دل من سرد است هنوز
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 3:0 توسط غریبه
|

می بینی سکوتم را دوست داشتن همیشه گفتن نیست ... گاه نگاه ........... من هم تو خلوت شبای بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز ... به درازای آرزوهایی که برات داشتم ......
گاه سکوت است .......
این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....
بعد از رفتنت فقط من موندم و روزایی که بی تو تکرار میشدند ....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:59 توسط غریبه
|

در جاده زندگي ميرفتم ، نميدانستم به كجا... فقط ميدانستم بايد رفت. در طول مسير به انسان هاي گوناگوني برخوردم اما با يك درد مشترك:شكست در عشق ... من در دلم به آنها میخنديدم و ميگفتم عشق ديگر چيست؟ عشق آنقدر ارزش ندارد كه خودت را نابود كني... به آنها دلداري دادم و به راه خود ادامه دادم... جاده زندگي خطرناك بود و پر از فراز و نشيب… احتياج به همسفري داشتم پس عاشق شدم! حالا همسفري پيدا كرده بودم ... اما مدت ها گذشت تا دانستم تصوير من از او با آنچه واقعيت داشت فاصله اي بس طولاني بود. مدتها گذشت تا بدانم آشنايي ...تصادف بود! اما جدايي...قانون! نمي خواستم حقيقت را بپذيرم اما حقيقت چنان پنجه هاي قوي اي داشت كه مرا مغلوب كرد... او رفت ... من ماندم و حسرت هاي گذشته...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:47 توسط غریبه
|

دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت... همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟... ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ... یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟! به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ... اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم... خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟ مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم... چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ... بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره... راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم... ولی افسوس... چشمم رو که باز کردم اون نبود... اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:16 توسط غریبه
|

کاش مي شد ياد بگيريم دل کسي رو نشکنيم ... کاش مي شد ياد بگيريم در مقابل کارهامون براي ديگرون منت نزاريم ... کاش مي شد ياد بگيريم صادق باشيم ... کاش مي شد بچگانه رفتار نمي کرديم و عاقل مي بوديم ... کاش مي شد دنياي قشنگ مون رو با يه نسيم کوچولو خراب نمي کرديم ... کاش مي شد يه ذره از غرور و خودخواهيمون کم مي کرديم ... کاش مي شد ، که اگه مي شد نه من تو رو ، و نه تو منو از هم نمي رنجونديم ... کاش مي شد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:6 توسط غریبه
|

هميشه رفتن بهترين نيست ، هميشه ماندن آن حضور ناب نيست ،گاهي ميان رفتن و ماندن هيچ فرقي نيست . دلتنگم ،باشد، او را نمي بينم،باشد. اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند. به هر طريقی که دوست داری...و به هر زبانی که مي خوای با خدا صحبت کن...خدا همه ي زبان ها رو ميداند به ويژه زبان سکوت را ، زبان قلب را ، اين زبان ، زبان عشق است. آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه كند و آن هنگامی است كه بخواهد دست دیگری كه بر زمین افتاده را بگیرد تا او را بلند كند. انسان هايی که تنها هستند هميشه در معرض خطر عشق اند. اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد،خودتون رو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد،منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. ای کاش می شد تمام لحظه های زندگی مثل یک تقویم جلوی چشمانمون بود تا دیگر هیچ اشتباهی را دو بار مرتکب نمی شدیم. هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ریشه اش کجاست. با یه دست هم میتونی قلب درست کنی ولی.. قلبی که با دوتا دست درست بشه وسعت بیشتری داره .
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:11 توسط غریبه
|

کاش اي دوست تو ميدانستي، سفره ي من خاليست از محبت... از عشق... و در اين خانه ي سرد، پشت اين پنجره ها، دل من زندانيست. و نگاهم هر روز، روي ديوار بلندي ميان من و توست مي شمارد با خويش روزهايي را که، بي تو سر کرد صبور... بي تو پژمرد در اين تنهايي...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:6 توسط غریبه
|

خداوندا... از شرم پشیمانی رویه دیدنت را ندارم اما چه کنم که جزتوهم کسی را ندارم با ظاهری پریشان وقلبی سوزان دیگر تحمل خود را نیز ندارم. هر چه می اندیشم جمله ی در ذهنم برای بیان احساسات قلبیم نمی یابم. گرچه تا بحال یاد ندارم برای اجابت چنین حاجتی با توسخن گفته باشم. اما این نیز بدین دلیل نیست که عاری از گناه واشتباه باشم. حقیقت آن است که تا به امروز جرات گفتنش را در خود نمی دیدم. اما اکنون به این باور رسیده ام که می توانم به عهد وپیمانی که قرار است میان ما بسته شود پایبند بمانم. اینک نه می دانم چگونه بایستی خواسته خود را بر زبان آورم و نه از نحوه و اجرای آن آگاهم و مهمتر از آن مطمئن نیستم روشی را که برگزیدم صحیح است یا غلط... اما این را به خوبی می دانم که هر آنچه را که خواهم گفت کلامیست که از اعماق وجودم سر چشمه می گیرد. خداوندا... مرا با تو قولی باشد،تا بدان هرگز آنچه که هم اکنون مرا مجبور بدین کار کرده است را دیگر مرتکب نشوم. تو را نیز با من قولی باشد.تا مرا فراموشم نکنی وتنهاییم نگزاری،تا سختی این راه بر من آسان گردد. اینک بر زبان می آورم هرآنچه را که دردل با تو گفتم...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:39 توسط غریبه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند... زن جوان : يواشتر برو من می ترسم... مرد جوان : نه، اينجوری بهتره ... زن جوان : خواهش می کنم من خيلی می ترسم... مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگی که منو دوست داری...؟ زن جوان گفت : دوستت دارم... حالا می شه يواشتر بری...؟ مرد جوان گفت: من نشنیدم، بلندتر بگو زن جوان با صدای بلند گفت : دوستت دارم ... مرد جوان : کلاه کاسکت نمیزاره صداتو بشنوم ، برش دار بزار سر خودت و دوباره بگو دوستت دارم. زن جوان هم کلاه کاسکت رو برداشت و گذاشت سرش و با صدای بلند گفت دوستت دارم ... مرد جوان هم لبخندی زد و گفت منم دوستت دارم،حالا منو محکم بگیر. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داده،يکی از دو سرنشين زنده مانده و ديگری درگذشت. مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود، بدون اينکه زن خود را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط غریبه
|

دلم ميخواد يه قصه بنويسم که پر از منطق مدادهای رنگی باشه ... دلم ميخواد يه قصه بنويسم که با يکی بود و ديگری هم بود شروع بشه ... دلم ميخواد بنويسم آنقدر بنويسم تا آروم بشم ... اما مثل اينکه کلمات داشته و نداشته ام را توی سال گذشته جا گذاشته ام ... همه چيز توی ذهنم رنگ و تصويره اما دريغ از يک واژه که شبيه حرفهای دلم باشه ... دلم ميخواد کسی در پسين و واپسين بغض هايم بيايد و هيچ نياورد جز دست آرام ساکتی که معنای تک تک گرفتگی های بغض آلود راميداند ... دلم ميخواد لحظه ای به وسعت يک دم،سری بر شانه ای باشم... دلم چيزی فراتر از تصوير و تصور ميخواهد. دلم اين روزها سخت به دنبال قاصدک ها ميگردد ... آرزوهايم زياد و قاصدکی هم نيست ... یقین هم دارم کسی را نخواهم یافت تا مرحم دردهای نا آرامم باشد ...
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:28 توسط غریبه
|
