خدايا تنها مي دانـم که بايد نوشت که نوشتن مرا آرام کند. خدايا ديگر نـمي دانم چه درست است!! نـمي دانـم که آيا اين هم باز امتحانـي است از سويت؟! خدايا نـمي خواهم...٬ ديگر نـمي توانـم... مي دانـم که تنها خود مقصرم... مي دانـم... خواهم ايستاد مـحکم در برابر نا ملايـمات اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟ خدايا تو اين زمونه هـمه به فکر خويشتـن اند ديگر قلب ها را نـمي توان شناخت... مـحبتها٬ عشق ها٬ هـمه و هـمه خريدنـي شدند... اي کاش در آن دورانـي که عشق ها واقعي٬ مـحبت ها وفادار بودند به دنيا آمده بودم! خدايا تنها مي دانـم که تو بر هـمه چيز آگاهي و تنها دل به هـمين خوش کرده ام. نا اميدم مکن٬ رهايـم نکن٬ که تنها اميدم تو هستـي... دستم گيـر و ياريـم کن ... گاهي دوست مي دارم ديوانه باشم٬ هيچ درک نکنم٬ نفهمم... در دنياي خويش٬ آزادانه... واي خدايا٬ چه لذتـي... در دنيايي زيستن که کسي از آن خبر نداشته باشد... نـمي دانـم تا کي بايد عاشق بود... بايد پنهان کرد عشق را... دروازه ي دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد ، مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد و دوباره عاشق شود... آسمان آبـي٬ نسيم بـهاري٬ اما دل من غمگين است٬ بـهار آمد... اما دل من زمستان است٬ تنهايي ام را با که قسمت کنم؟ نـمي دانـم ...! بغض هاي دل را با که بگويـم؟ نـمي دانـم ...!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:45 توسط غریبه
|

منو درگير خودت کن تا جهانـم زير و رو شه تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه بی هوا بدون مقصد سـمت طوفان تو می رم منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه هر شب حافظه ی من پر تصوير تو می شه با من غريبگی نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام تو هـمين جايی هميشه با تو شب شکل يه روياست آخرين نقطه ی دنيا تو جهان من همين جاست تو همين جايی و هر روز من به تنهاييم دچارم منو نزديک خودم کن تا تو رو يادم بيارم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه هر شب حافظه ی من پر تصوير تو مي شه با من غريبگي نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام پ.ن : تصميم گرفتم از اين به بعد هر وقت متن يه ترانه رو نوشتم تو وبلاگ ، آهنگ اون رو هم بزارم براي گوش دادن خوشحال ميشم اگه نظرتون رو بگيد. و اميدوارم اگه اشکالی تويی متن ترانه ها ديديد بـهم بگيد تا تصحيحش کنم. دانلود تيتراژ برنامه ماه عسل با صدای محسن يگانه برای دريافت کد آهنگ روی آدرس زير کليک کنيد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:12 توسط غریبه
|

جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق آن را بيچاره کرده بود و راهي براي رسيدن به او نمي يافت . مردي زيرک از نديمان پادشاه که دلباختگي او را ديد و جوان را ساده و خوش قلبش يافت ، به او گفت :" پادشاه ، اهل معرفت است ،اگر احساس کند که تو بنده اي از بندگان خدا هستي ، خودش به سراغت مي آيد ." جوان به اميد رسيدن به معشوق گوشه گيري پيشه کرد و به عبادت و نيايش مشغول شد به طوري که اندک اندک مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت . روزي گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وي را جويا شد و دانست که جوان بنده اي با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وي خواست تا به خواستگاري دخترش بيايد. جوان فرصتـي براي فکر کردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد . همين که پادشاه از مکان دور شد جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکاني نامعلوم رفت . نديم پادشاه از رفتار وي تعجب کرد و به جستجوي جوان پرداخت . بعد از مدت ها جستجو او را يافت . گفت : " تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي ؛ چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد از آن فرار کردي ؟ " جوان گفت : " اگر بندگي دروغين که به خاطر رسيدن به معشوق بود ، پادشاهي را به در خانه ام آورد چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ي خويش نبينم ؟ "
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:12 توسط غریبه
|

ديشب با خود فکر مي کردم که بعد از مرگ من چه خواهد شد ؟ آيا اشکي براي من زخـمي فرو مي ريزد ؟ آيا از اشک هاي ريخته شده مي توان تشنه اي را سيراب کرد ؟ سالهاست که ديگر صداي کسي به گوش من نمي رسد ... ديگر گوش من نيز اين را فهميده ... سالهاست که ديگر قلبي براي من نمي تپد و دل بيقرار من در گوشه اي در انتظار تو نشسته ... ديشب من و ستاره هم بستر يکديگر بوديم با هم گفتيم؛ ولي نخنديديم اشکي هم نريخت صدايي به گوش ما نرسيد ... ولي شاهد دل شکستن هاي بسيار بوديم آه... چه دردي ... ديگر توان زخم زبان را ندارم بهتر است دفترم را ببندم ...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:5 توسط غریبه
|

دلش گرفته بود از همه چيزو همه کس... از اين دنيای غريب و عجيب... اين دنيايی که انگار همه توش غريبن! انگار هيچ کس اون يکی رو نميفهمه... انگار همه تنهان... اونم تنها بود ، يه مسافر تنها بين يه اقيانوس، يه دنيا مسافر ديگه... اما چرا تنها؟چرا هميشه تنها بود؟! چرا بين اون همه مسافری که بود و ميشناخت بازم تنها بود؟ انگاری گوشه ی قلبش هميشه خالی بود و هيچ چيزی نميتونست اونجا رو پر کنه!!! هر چی سعی کرد خوشحال باشه ، بخنده ، شاد باشه ، بگه دنيا دو روزه و ارزش نداره که آدم ناراحت باشه؛نشد! اون جای خالی تو قلبش هيچ وقت تنهاش نذاشت... هر لحظه تو هر ثانيه بهش گوشزد ميکرد که با همه ی اين حرفا و اين کارايی که ميکنی بازم جای يه چيزی کمه! با اين همه سعي که داری ميکنی هم نميتونی اون جای خالی رو پر کنی! اين جای خالی با اين چيزا پر نميشه!!! دلش تنگ شد ، برای خاطره های قشنگش ، برای روزايی که پشت سر گذاشته بود ، برای زمانی که هيچ جای خالی تويه قلبش وجود نداشت!براي زمانی که گذشته بود و هيچ وقت بر نميگشت! اون روزا روزای قشنگی بود ، آدما غريبه نبودن... بين مسافرا پر از چهره های آشنا بود... پر از قلبهای آشنا... زمانی که اگه ميخنديد از ته دل ميخنديد ، اگه گريه ميکرد واقعاً اشک ميريخت... دستشو روی گونه اش کشيد ، بالاخره ابرهای چشمهاش تحملشون تموم شده بود و باريدند! اما وقتی به اين فکر کرد که چرا داره گريه ميکنه تازه واقعاً گريه کرد. دلش برای خودش سوخت ، برای دلش چون شکسته بود ... بايد گريه ميکرد...چون هيچ کسی نيست که پناه قلبش باشه ... چون هيچ کسی نيست که به دلش پناه ببره ... دلی که گرفته بود ، دلی که تنگ بود و هرچقدرم ميباريد خالی نميشد... دلی که يه همدل ميخواست، دلی که ميباريد از تنهايی...از غصه... فهميد جای چی خالی بود... جای عشق،جای دوست داشتن ، اما اون ميدونست نميتونه هيچ چيزی اونجا رو پر کنه ، ميدونست هيچ عشقی نميتونه اون جای خالی رو پر کنه... همه آدمها ، همه مسافرهای دورش هم نميتونستن اون جای خالی رو پر کنن... نميتونستن اونقدر عاشق باشن... اصلاً عاشق نبودن که بخوان جای عشق رو بفهمن! همشون تو کوچه پس کوچه های عشق گم شده بودن و سر از يه جايی در آورده بودن که به هر چيزی شباهت داشت جز عشق!!! اون لحظه فهميد دلش ديگه مثل قديما نميشه... فهميد اون جای خالی حالا حالا ها پر نميشه... فهميد دلش هميشه تنگ ميمونه... هميشه گرفته و هميشه تنها...
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:39 توسط غریبه
|

اگر عشق و محبت به شخص خاصی در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است این قضا و تقدیر شماست. نمی توان آنرا تغییر داد. اگر امیدی به وصال کامل نداری به همین دیدار و عشق ورزی پنهان دلخوش باشید که روزی امکان بهبودی اوضاع فراهم می گردد. دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک هميشه از كساني باید بترسیم كه رشته اي ما را به آنها وصل كرده است چون نزديك ترها دقيق تر مي زنند ، زخم هايشان درست در قلبمان مي نشيند. فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد،پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست. من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند و مهم نیست که چه کار می کنید ، که هستید و کجا زندگی می کنید ،اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند ، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. هيچ لحظه ای دردناک تر از آن نيست که انسان مجبور باشد برای هميشه از کسی که با تمام وجود دوستش دارد جدا شود. زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن.سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي. حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش بسپار
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:52 توسط غریبه
|

هر شب وقتي تنها ميشم حس مي كنم پيش مني دوباره گريه ام مي گيره انگار تو آغوش مني روم نمي شه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه تويي كه نيستي پيش من ، انگار دستات تو دستامه بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من شبهاي جمعه كه مي ياد بياي سر مزار من دوباره باز ياد چشات زمزمه نبودنم ببین كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم تاج سر مزار من نشوني از نبودن دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودن بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من شبهاي جمعه كه مي ياد بيا سر مزار من به زير خاكم و هنوز نرفتي از خيال من غصه نخور ، سياه نپوش ، گريه نكن براي من ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنويس تنهاترين تنها منم
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:46 توسط غریبه
|

پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت هست ؟!!!
پ.ن : تو سالی که گذشت بعید میدونم که کسی رو خوشحال کرده باشم. ولی به جاش باعث ناراحتی خیلی ها شدم.خیلی ها از دستم ناراحت شدند. خواسته و ناخواسته خیلی ها رو اذیت کردم. امیدوارم که منو ببخشید. و این بخشیدن هم از ته دلتون باشه. سال جدید رو هم بهتون تبریک میگم. امیدوارم که سال خوبی برای همه شما باشه و به هر آرزویی که دارید برسید. آرزو میکنم که در کنار خانواده و دوستان بهتون خوش بگذره. و امیدوارم همیشه و تو همه مراحل زندگیتون سلامت و شاد باشید.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:32 توسط غریبه
|
