پيـرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد ، در راه با يک ماشيـن تصادف کرد و آسيب ديد . عابرانی که رد ميشدند به سرعت او را به اوليـن درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پيـرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : بايد ازت عکسبـرداری بشه تا جايی از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه. پيـرمرد غمگيـن شد، گفت عجله دارد و نيازی به عکسبـرداری نيست . پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند . پيـرمرد گفت : زنـم در خانه سالـمندان است. هر صبح به آنـجا ميـروم و صبحانه را با او ميخورم ، نميخواهم دير شود ! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبـر می دهيم. پيـرمرد با اندوه گفت : خيلي متأسفم ، او آلزايـمر دارد ، چيزي را متوجه نـخواهد شد! حتی مرا هم نـمی شناسد ! پرستار با حيـرت گفت: وقتی که نـمی داند شـما چه کسی هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او می رويد؟ پيـرمرد با صدايی گرفته، به آرامي گفت : اما من که می دانـم او چه کسی است ...!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:50 توسط غریبه
|

ماجراي روزگار ما هميـن است : مدتی برای دل بستـن به اين و آن می گذرد و عمری برای دل کندن و از ياد بردن ... معشوق می رود و عشق در دل زبانه می کشد و عاشق با عشق می سوزد و می سازد و به دنيايی پر می کشد که فراتر از عاشق و معشوق است . گويی زندگی مثل سايه های لرزان و گذران به سرعت ما را فريفته خود می سازد و به دنبال چيزي اسرار آميز می کشاند و بعد سايه ها برچيده می شود و ما می مانيم با دنيايی رنگين و روياهای بی انتها ... هـميشه ما به دنبال چيزي هستيم كه نـمي دانيم چيست و در سرزمين دل انگيز خاطرات و باغ هاي سبز خيالات هم چنان به جست و جوييم ... جست و جويي از وراي جست و جو ؛ با حرف هايي بسيار ، نـهفته در انبار دل ، كه بی حرف و لفظ فرو مي چكد ازگوشه چشم ها ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط غریبه
|

بزن بارون که دلگيرم دارم اين گوشه ميميرم بزن بارون که دلگيرم ديگه آروم نميگيرم حالا که خسته و تنهام حالا که اون ديگه رفته ميفهمم تازه اين درد رو چقدر تنها شدن سخته بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه دليل عشق پاک من غرور سرد اشکامه ببار شايد که برگرده تو قلبی که پر از درده ببين از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده بزن بارون ... بزن بارون ... پ.ن ۳: برای دريافت کد آهنگ و سفارش آهنگ مورد علاقتون روی آدرس زير کليک کنيد.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط غریبه
|

در زندگي زخـمهايي است که مثل خوره روح را در انزوا مي خورد و مي تراشد..! تو زندگي هـمه ي آدما زخم هايي هست که هيچ مرهـمي تسکينشون نـميده ... زخـمهايي به وسعت روح خسته ي تنهاي آدمي و زخـمهايي که هيچوقت کهنه نـميشند ... و هـميشه مثل روز اول تازه و سوزاننده باقي ميمونند. انگار يه جوري با وجود آدمي عجين ميشند و هر صبح با او متولد ميشوند تا ذره ذره آدمي را آب کنند و جز تنی خسته و دردمند چيزي از او به يادگار نگذارند...!
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:47 توسط غریبه
|

روزي مردي خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است!!! مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر !!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:26 توسط غریبه
|

اشک تنها موجودي است كه چون از چشم مي افتد عزيز ميشود. کاش اهـميت در نگاه تو باشد نه در چيزی که به آن می نگری . هـماندم که مـخلوقی نظر ما را به خويشتـن منحصر کند ما را از خدا بر ميگرداند.
ما مـجبور نيستيم هـمه راست ها را بگوييم .اما مـجبوريم راست بگوييم.
هرگز نصيحت نکن، دانا احتياج ندارد ونادان نـمی پذيرد.
وقتی نياز به عشق داري عاشق مشو بلكه زمانـی عاشق شو كه تـمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خوای آنرا با كسی تقسيم كنی .
آنان که با احساس به زندگي نگاه مي کنند مي گريند ، آنان که با انديشه به زندگي نگاه مي کنند مي خندند.
خداوند به هر پرندهای دانهای میدهد ، ولی آن را داخل لانهاش نـمیاندازد.درباره درخت، بر اساس ميوهاش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش!!!
انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نـمیزند كه خيال میكند ديگران را فريب داده است.
کسی كه دو بار از روی يک سنگ بلغزد ، شايسته است كه هر دو پايش بشكند.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:52 توسط غریبه
|

پيش خودم دل بستمو بـهش نگفتم حرفمو حتی نگاه عاشقش باز نشکست طلسممو خواستم بگم هرچی که هست مهر سکوتم نشکست بغضی گلوم و باز گرفت من کم شدم اون ننشست راستش زبونم بند اومد بـختک رو واژه سايه كرد رفت و خلاء منو گرفت من موندم و سکوت درد هرچی تو فکرم بود، نبود خالی شدم از کلمه خواستم که راحتم کنه خسته شدم يه عالـمه شايد يه لـحظه ای ديگه فرصت عاشقی بشه دوباره يک شانس ديگه شانس شقايقی باشه شايد يه جا يه فرصتی لـحظه مـجالـمون بده گفتنی رو بايد بگم گريه اگه امون بده پيش خودم دل بستمو بـهش نگفتم حرفمو حتی نگاه عاشقش باز نشکست طلسممو خواستم بگم هرچی که هست مهر سکوتم نشکست بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون ننشست دانلود آهنگ شايد يه فرصت ديگه با صدای رضا صادقی برای دريافت کد آهنگ روی آدرس زير کليک کنيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:10 توسط غریبه
|
