وقتی خورشيد طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قديـمی، شـمع سوخته ای را ديد که از عمرش لـحظاتی بيش نـمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت: ديشب تا صبح ، خودت را فدای چه کردی؟ شـمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشيد گفت: هـمان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شـمع گفت: يک عاشق برای خوشنودی معشوق خود هـمه کار می کند و برای کار خود هيچ توقعی از او ندارد زيرا که شادی او را شادی خود مي داند. خورشيد به تـمسخر گفت: آهای عاشق فداکار ، حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آيی ، دوست داری که چه چيزی شوی؟ شـمع به آسـمان نگريست و گفت: شـمع...دوست دارم دوباره شـمع شوم. خورشيد با تعجب گفت:شـمع؟؟ شـمع گفت:آری شـمع... دوست دارم که شـمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم. خورشيد خشمگين شد و گفت: چيزی بشو مانند من تا که سالـها زندگی کنی ، نه اين که يک شبه نيست و نابود شوی! شـمع لبخندی زد و گفت: من ديشب در کنار پروانه به عيشی رسيدم که تو در اين هـمه سال زندگيت به آن نرسيدی... من اين يک شب را به هـمه زندگي و عظمت و بزرگي تو نـمی دهم. خورشيد گفت: تو که ديشب اين هـمه لذت برده اي پس چرا گريه مي کنی؟ شـمع با چشمانی گريان گفت: من از برای خودم گريه نـمی کنم ، اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن هـمه ظلمت و تاريکی شب چه خواهد کرد. شـمع گريست و گريست تا که برای هـميشه آراميد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:0 توسط غریبه
|

دلـم گرفته از دنيا... از اين روزهايی که اسم زندگی و زنده بودن رو واسه خودش يدک مي کشه!! دلـم تنگه برای هر روز يا لـحظه ای که از عمـرم می گذره ، بدون ذره ای از هيجان ، از روياهای آينده ام ! لطافـت رفته و بـی تفاوتـي تـمام وجودم رو فرا گرفتـه ! کجاست اون دنيايـی که برام پر بود از پاکی و لطافـت ! دلـم تنـگه برای لـحظه ای که تـوان گريستن داشتم ... برای زمانـی که بـی هيـچ پروايی از اون چيزی که توی دلـم بود حرف می زدم ! خدا می دونه که چـقدر تلاش کردم از بند اين رفتـارها رها شوم و شـدم! اما چی شدم يه آدم خالی از هيچ ...! درد دل هـايـم را می شـنوم و برای خودم می نويسم ! دلـم می سوزد برای خودم ، برای ... دلـم می سوزد براي تـمـام مـحـبتـي که توي قـلـبم بود و خـاموشش کـردم...!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:25 توسط غریبه
|

يه روز صبح ديدم شبنمی که روي برگی نشسته بود داره از برگ گل سرخی به پايين ميفته و با خودش ميگفت که گل سرخ منو نـميخواد ، غافل از اينکه بدونه زمونه رسـمش جدا کردنه. رفتم کنار دريا ديدم يه ماهی کنار ساحل داره جون ميده و با خودش می گفت که دريا منو ترک کرد ، غافل از اينکه بدونه دريا دلش بزرگه اما اين ساحل که اونو از دريا جدا کرده. شب که شد بالای سرمو نگاه کردم . ديدم چشمان ماه پر از اشک شده و با خودش ميگه چرا هرچقدر دنبال خورشيد ميگردم پيداش نـميکنم؟ چرا فقط نورشو ميبينم ؟ غافل از اين بود که هيچ وقت نـميتونه اونو ببينه و اين خواست خداست . اينها انسان نيستند ولی ما انسانيم ، ميتونيم دنبال اونی باشيم که ميخوايـم . اما اگه بـهش رسيديـم اين فکر رو نکنيم که هـميشه پيشمونه ، چون مـمکنه زمونه سر ناسازگاری داشته باشه.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:41 توسط غریبه
|

عمر ميگذره ولی هيچ کس از تـجربه هاش استفاده نـميکنه ... نبايد منتظر باشی کسی برات دل بسوزونه چون هيچ وقت کسی توی جايگاه تو نيست ... پس تا ميتونه شعار ميده باب دلش ، نه دلت ... و توی ساده باور ميکنی ... يه دفعه به خودت ميای که ديگه دير شده ... تو راحت باختی وحالا ديگران با خيال راحت لـم ميدن و زندگيشون رو ميکنن و رو لبشونـم لبخندي از رضايت نشسته ...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:52 توسط غریبه
|

هـميشه اين گونه بوده است کسی را که خيلي دوست داری زود از دست می دهی ، پيش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زيبا بال می گيـرد و دور مي شود. فکر می کردی می توانی تا آخرين روزي که زميـن به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضي حرفهايت را به او نگفته بودی هنوز هـمه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی. هـميشه اين گونه بوده است ... کسی که از ديدنش سيـر نشده ای زود از دنيای تو می رود ، وقتی به خودت ميای که حتی ردی از او در خيابان نيست... فکر می کردی می توانی با او به تـمام باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی. هنوز روزهای زيادی با او بايد به تـماشای موجها می رفتی ... هنوز ساعت های صميمانه ای بايد با او اشک ميـريـختی ... هـميشه اين گونه بوده است... وقتی دورت پر است از نيلوفرهای پرپر ، خوابـهای بی رويا و آينه های بی قاب ... وقتی از هـميشه بيشتر به او مـحتاجی ناباورانه او را در کنارت نـميبينی... فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسـمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد... هنوز پيـراهن خوشبختی را کامل بر تن نکرده بودی ... هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او زمزمه نکرده بودی ... هـميشه اين گونه بوده است ... او که برای هـميشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی... از عقربه های ساعت می گريزی و هيچ فرشته ای به خوابت نـمی آيد... احساس می کنی به دره ای تـهی از باران و درخت سقوط کرده ای ... احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ريـخته اند ، دستها يخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند... راستی اگر او هنوز نرفته است ، اگر هنوز باد هـمه ی شـمعهايت را خاموش نکرده ، قدر تک تک نفسهايش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زميـن تو به آسـمان کس ديگری ببـرد بگو : " تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزو ها سوگند می دهم او را از من نگير... "
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:43 توسط غریبه
|

كسی كه به اميد شانس نشسته باشد، سالـها قبل مرده است. اگر جلوی اشتباهات خود را نگيريد، آنـها جلوی شـما را خواهند گرفت.
اينكه ما گمان میكنيم بعضی چيزها مـحال است، بيشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشيم .
آنچه شـما درباره خود فكر می كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايی است كه ديگران درباره شـما دارند.
اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نـخواهی رسيد.
اگر خود را برای آينده آماده نسازيد، بزودی متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد.
وقتی زندگی چيز زيادی به شـما نـمی دهد بـخاطر اين است كه شـما چيز زيادی از آن نـخواسته ايد.
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند،گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند ، اما بعضي عشق ها عميق است و ملايـم ، چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:39 توسط غریبه
|
