روزهای بودنش هـمه با او بيگانه بودند . کسی نه شاخه گلی می آورد ، نه برايش می خنديدند و نه می گريستند . وقتی رفت هـمه آمدند ... برايش دسته گل آوردند ... سياه پوشيدند و برای رفتنش گريستند ... شايد تنها جرمش " نفس کشيدن " بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:35 توسط غریبه
|

روزی خواستم ...
روزی خواستم تـمام خستگی هايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام دلتنگی هايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام دردهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام غمهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام اشکهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام انديشه هايم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام غم نبودنـهايت را فرياد بزنـم
اما دريغ...
اما دريغ که ديگر نايی برايـم نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر دردی نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر اشکی نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر عشقی نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر انديشه ای نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر غمی نـمانده بود.
اما دريغ که ديگر دلتنگی ای نـمانده بود.
وای بر من که ديگر فرياد مرده بود در ميان بغض و سکوتـم...
آری فرياد مرده بود...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:0 توسط غریبه
|
