نگاهی بود که تـمام شد با نگاه به ديگری ... نفسی بود که گذشت بدون رسيدن به هم نفسی ... فکری بود که پيدا نکرد حقيقتی ... غنچه ای بود که جوانه زد کنار علف هرزی ... حبابی بود که تـمام شد با تلنگر کودکی ... فريادی بود که خاموش شد در عمق بی صدايی ... در آخر قصه تو بودی تنها و من بودم با يک عالـمه دلتنگی ...
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:59 توسط غریبه
|

ازم خواستند تنهايی رو معنی کنم. اولين کاری که کردم به خودم نگاه کردم و به دور و برم ... خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دريا ديدم. فهميدم تنهايی يعنی خودت باشی و خدايت ... خودت باشی و دل شکسته ات ... خودت باشی و يک دنيا حسرت ...
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:41 توسط غریبه
|

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست. من يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام . من هـمينطور سرگردان به هـمهمه های مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام. مـحيط من را هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است... و بر فراز سرم , آسـمانی به وسعتی که نـمی دانـم ... به وسعت ندانسته هايـم و به رنگ آبی که پس زمينه دست نيافتنی آن است. مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان مثل من بدون اينکه بدانند برای چه ، بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان قدم می زنند. و گاهی هم براي اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:51 توسط غریبه
|
