تا حالا فکرکردی وقتی نتونی با واژه ها هم بغض هرگز نشکسته رو بشکنی ... اون وقته که تو ميمونی و فرياد اشکهات که برای شکستـن حصارشيشه ای دارن ثانيه شـماری ميکنن ... وقتی داری لـحظه هات رو با يه خيال آبی که داره روز به روز برات يه خاطره ی خاکستری ميشه پرکنی ... برات سخته از اميد حرف بزنی ونقش يه آدم شاد رو بازی کنی ... برات سخت ترميشه وقتی دور و برت پرآدمهای مهربونی باشن که ميخوان کمکت کنن اما تو نتونی حرف دلتو بزنی ... سخته ببينی که ديگه خودت هم حوصله شنيدن دلتنگيهای دل تنهات رو نداری ... و اونوقته که قلب سنگيت می مونه و بغضهای تلنبار شده ش که بايد زيرغبار زمان رنگ خاطره رو به خودشون بگيـرند و مدفون بشن...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:15 توسط غریبه
