گاهی وقتها بعضی حرفهای دل رو نـميشه به کسی گفت ... حتی به ... خيلی سخته يه چيزی تو دلت باشه که نتونی بگی و سکوت کنی ... خيلی سخته که روبروی حرف دلت و چيزی که دلت ميخواد وايسی و خودت رو به نشنيدنشون بزنی و سکوت کنی ... خيلی سخته ... خيلی ... ولی سخت تر اونه که سکوتت رو جور ديگه ای برداشت کنن و تو باز هم نتونی حرف بزنی ... گاهی وقتها آدم مـجبور ميشه که سکوت کنه ... سکوتی که برات گرون تـموم ميشه و حرفهايی ميشنوی که نـميتونی اونا رو هـضم کنی ... اون هم از طرف کسی که .... حرفهايی که شنيدنشون سخته برات ... ولی باز هم سکوت ميکنی ... چون نـميتونی از خودت دفاع کنی ... چون هر چی بگی ميزارن به پای بـهانه ... نـميدونم چی بگم ... بـهتره که باز هم سکوت کنم ؟!!! ......................... پ.ن : اينم آدرس وبلاگ دختر عمم كه چند وقتيه شروع به نوشتن كرده. خوشحال ميشم سر بزنيد و با نظرهاتون كمكش كنيد.
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط غریبه
