نـميدونـم چی بنويسم. دوست دارم از خودم بنويسم. حرفهای خودمو ، ولی ... تا تصميم ميگيرم بنويسم نـميدونـم چجوری بنويسم. هـمون بـهتر هيچی ننويسم. دو شبه که اينقدر فکر کردم و اينقدر حرف بوده که خواستم بنويسم ولی نـميدونم چرا وقتی ميخوام بنويسمشون نـميشه. نه ميشه بنويسم و نه ميشه ازشون حرف بزنـم. نـميدونـم چرا سکوت رو به هر چيزی ترجيح ميدم. و نـميدونـم تا کی ميشه سکوت کرد. ولی ميخوام به سکوت عادت کنم. سخته ، ولی ... چيزی برای گفتن ندارم ... پ . ن ۱: اينا رو ديشب نوشتم ... نه تونستم چيز بيشتری بنويسم و نه ميخوام در موردش حرفی بزنم ... پ . ن ۲: خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است پ . ن ۳: خنده بر لب ميزنـم تا کس نداند راز من
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:11 توسط غریبه
